پارت
پارت ۳
ویو اکو
داشتم از قصد داشتم با آراد کردن رایحهام اون رو آزار بدم ولی وقتی چشم های دو رنگش رو دیدم کنترلم رو از دست دادم و رایحه ام رو بیش از اندازه آزاد اردم ولی اون انگار که براش مهم نبود تو ذهنم گفتم «من چه مرگم شده من نمیتونم از یه امگا خوشم بیاد اه »که صدای مادرم رو شنیدم
م.اکو:پسرم رایحهات ببین همه دارن ازا...
تا اومد حرفش رو تموم کنه دیدم اون امگا با جثه کوچکش یه زمین افتاد
اکو :هی هی
م.اکو :واییییی پسرمممم ببین چی کار کردییییی
م.اتسو :چیز خاصی نیست شما نگران نباش
پ.اتسو :درسته چیزی نیست احتمالا از ضعیفی اون بود ما متأسفیم
پ.اکو :چی دارین میگین ....
آنقدر ترسیده بودم که رایحهام از کنترلم خارج شد خیلی ترسیده بود .ولی با صدای جیغ جیغ اونا عصبی شدم و داد زدم
اکو:خفه شدن دیگه حالا بیهوش شده نمرده که ...از
اومدم چیزی بگم که با رایحه باران شدیدی روبهرو شدم کمکم آروم شدم بدون دلیل و همین بیشتر عصبیم کرد «چی چی شد الان اون منو با رایحه اش خفه کرد ؟»
پ.اکو :خب عزیزم انگار جای درستی اومدیم
م.اکو :درسته ولی اول بیاین اون رو بیدار کنیم
اوهومی با عصبانیت گفتم و شروع کردم به تکان دادنش
اکو :هوی هی اه بیدار شو دیگه
آتسو : چه اتفا....
همون لحظه پدرش اون رو بزور بلند کرد و سرش رو نوازش کردن به نظر مهربون میومد ولی امگا طوری رفتار میکرد انگار الان که دستش کنده شه
ویو آتسو
وقتی بیدار شدم اون آلفا رو دیدم دیگه بوی آتیش نمیداد دلشتم نگاش میکردم که پدر اومد و شروع کرد به فشار دادن دستم از آنها معذرت خواهی کرد و من رو به اتاق برد
پ.اتسو :شانس آوردی انتخابات کردن وگرنه میکشمت ،راستی برای بیهوش شدنت هم برات دارم .
آتسو : بله آقا
ویو اکو وقتی رفتن مادرش مارو به پذیرای برد که ناگهانی صدای جیغی اومد مطمعنم صدای اون امگا یهو مادرش به لبخند چندشی زد و گفت
م.اتسو :حتما پدرش داره براش داریوش رو میزنم که آروم شه
منو پدر و مادرم با وحشت بهم نگاه کردیم ولی چیزی نگفتیم وقتی اومد خندید و معذرت خواهی کرد و گفت
آتسو :خیلی معذرت میخوام داشتم دارو هامو استفاده میکردم
اکو : همیشه میزنی ؟
به سرفه افتاد ولی مادر و پدرش اهمیت ندادن و به کارشون آدامه
آتسو:نه !حالا چایی یا قهوه ؟
پ.اکو،اکو :قهوه
م.اکو : وایی من عاشق چای ام تو چی
یهو برقی تو چشماش دیدم و همین پدرم را خندان باهم حرف زدن و اون برایمان قهوه آورد و همین شکلی تا شب ادامه داشت که من آخر شب به اون گفتم
اکو: فک نکن دوست دارم بدون از هر چیزی تو دنیا بیشتر ازت بدم میاد
فقط نگام کرد و لبخند تلخی زد
ممنونم از حمایت
تون ❤️❤️❤️❤️❤️❤️
ویو اکو
داشتم از قصد داشتم با آراد کردن رایحهام اون رو آزار بدم ولی وقتی چشم های دو رنگش رو دیدم کنترلم رو از دست دادم و رایحه ام رو بیش از اندازه آزاد اردم ولی اون انگار که براش مهم نبود تو ذهنم گفتم «من چه مرگم شده من نمیتونم از یه امگا خوشم بیاد اه »که صدای مادرم رو شنیدم
م.اکو:پسرم رایحهات ببین همه دارن ازا...
تا اومد حرفش رو تموم کنه دیدم اون امگا با جثه کوچکش یه زمین افتاد
اکو :هی هی
م.اکو :واییییی پسرمممم ببین چی کار کردییییی
م.اتسو :چیز خاصی نیست شما نگران نباش
پ.اتسو :درسته چیزی نیست احتمالا از ضعیفی اون بود ما متأسفیم
پ.اکو :چی دارین میگین ....
آنقدر ترسیده بودم که رایحهام از کنترلم خارج شد خیلی ترسیده بود .ولی با صدای جیغ جیغ اونا عصبی شدم و داد زدم
اکو:خفه شدن دیگه حالا بیهوش شده نمرده که ...از
اومدم چیزی بگم که با رایحه باران شدیدی روبهرو شدم کمکم آروم شدم بدون دلیل و همین بیشتر عصبیم کرد «چی چی شد الان اون منو با رایحه اش خفه کرد ؟»
پ.اکو :خب عزیزم انگار جای درستی اومدیم
م.اکو :درسته ولی اول بیاین اون رو بیدار کنیم
اوهومی با عصبانیت گفتم و شروع کردم به تکان دادنش
اکو :هوی هی اه بیدار شو دیگه
آتسو : چه اتفا....
همون لحظه پدرش اون رو بزور بلند کرد و سرش رو نوازش کردن به نظر مهربون میومد ولی امگا طوری رفتار میکرد انگار الان که دستش کنده شه
ویو آتسو
وقتی بیدار شدم اون آلفا رو دیدم دیگه بوی آتیش نمیداد دلشتم نگاش میکردم که پدر اومد و شروع کرد به فشار دادن دستم از آنها معذرت خواهی کرد و من رو به اتاق برد
پ.اتسو :شانس آوردی انتخابات کردن وگرنه میکشمت ،راستی برای بیهوش شدنت هم برات دارم .
آتسو : بله آقا
ویو اکو وقتی رفتن مادرش مارو به پذیرای برد که ناگهانی صدای جیغی اومد مطمعنم صدای اون امگا یهو مادرش به لبخند چندشی زد و گفت
م.اتسو :حتما پدرش داره براش داریوش رو میزنم که آروم شه
منو پدر و مادرم با وحشت بهم نگاه کردیم ولی چیزی نگفتیم وقتی اومد خندید و معذرت خواهی کرد و گفت
آتسو :خیلی معذرت میخوام داشتم دارو هامو استفاده میکردم
اکو : همیشه میزنی ؟
به سرفه افتاد ولی مادر و پدرش اهمیت ندادن و به کارشون آدامه
آتسو:نه !حالا چایی یا قهوه ؟
پ.اکو،اکو :قهوه
م.اکو : وایی من عاشق چای ام تو چی
یهو برقی تو چشماش دیدم و همین پدرم را خندان باهم حرف زدن و اون برایمان قهوه آورد و همین شکلی تا شب ادامه داشت که من آخر شب به اون گفتم
اکو: فک نکن دوست دارم بدون از هر چیزی تو دنیا بیشتر ازت بدم میاد
فقط نگام کرد و لبخند تلخی زد
ممنونم از حمایت
تون ❤️❤️❤️❤️❤️❤️
- ۶.۳k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط