{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I love you...

I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)

Part:27(115)
(ویو:یه‌جین)
هان‌سوک:شاید اون...
زنده باشه.

با حرفی که زد،لحظه‌ای حرکت دستام به دور کراواتش،متوقف شد...

به دلم خورده بود که یه همچین چیزی یا اتفاق میوفته،یا می‌شنوم...

ولی نه اینطوری!

یه‌جین:چی؟بر چه حسبی،این حرف رو می‌زنی؟(متعجب و تیز.)

آه کوتاهی،کشید...

بعد با صدای یه اکتاو پایین تر،گفت:

هان‌سوک:از قبل و بعد وقتی که کشتمش،رفت و آمد هاش رو به خونه و شرکتش،زیر نظر می‌گرفتم...

نگاهم سوالی شده بود...

یه‌جین:خب؟بقیش؟

انگشتاش روی انحنای کمرم،ضرب گرفت...

هان‌سوک:یه سری رفت و آمد مشکوک،از طرف یه آدم مشکوک،به دستم رسید...

ضربان قلبم به درجه ی هزار رسیده بود...

یعنی میرا زنده‌ست؟

یه‌جین:اون کیه؟(متعجب،تیز همراه نگرانی.)

هان‌سوک:هنوز چیزی از این بابت،دستگیرم نشده.چون اون آدم از راهی وارد عمارت میشه که،فقط خود اون میراعه می‌دونه.

و تا خواست کلام‌بعدیش رو بگه،در به صدا اومد...

هان‌سوک:بیا تو.(جدی و سرد.)

و در باز شد...

خدمتکار اومد داخل،تعظیم ریزی کرد...

داخل دستش...

داخل دستش یه...

یه...

دست گل رز سیاه بود!

تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.

#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبی‌تی‌اس#رمان#مافیا
دیدگاه ها (۱۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط