{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوش یارم به بر خویش مرا بار نداد

دوش یارم به بر خویش مرا بار نداد
قوت جانم زد و یاقوت شکر بار نداد

آن درختی که همه عمر بکشتم به امید
دوش در فرقت او خشک شد و بار نداد

شب تاریک چو من حلقه زدم بر در او
بار چون داد دل او که مرا بار نداد

این چنین کار از آن یار مرا آمد پیش
کم ز یک ماه دل و چشم مرا کار نداد

شربتی ساخته بود از شکر و آب حیات
نه نکو کرد که یک قطره به بیمار نداد

هر که او دل به غم یار دهد خسته شود
رسته آنست که او دل به غم یار نداد


سنایی
دیدگاه ها (۱)

با من بت من تیغ جفا آخته داردصبر از دل من جمله برون تاخته دا...

دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منتبامدادان پگه دست منست و د...

جرم رهی دوستی روی تستآفت سودای دلش موی تستدل نفس از عشق تو ت...

ای گوهر تو بر آفرینش غالبچون رحمت ایزد همه خلقت طالباز جملهٔ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد که به ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿✿ ای چراغ چشم توفان بار ما بیش ازین غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط