{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو چون قو در دل روز آمدی ناگهان

تو چون قو در دل روز آمدی ناگهان
به جای جامه شدی جسم در لباس روان

چو مرغ زیرک بودی به پای تا به سرم
تو را ز فرقت آنم هزار غم در جان
دیدگاه ها (۰)

ای ساقی جانها تو بده باده بی غش از پرده ذرات جهان گشته مشوش

زهی پروانه در رویا که می‌گردد به گرد گل که از جوش هواداران د...

در گل رخسار تو پیداست شور زندگی صبح محشر گشت در خواب از دم ت...

صبح سفر به دوردست نگاه کردو لبخند زدو رفتتنهابه سوی نور

غزلی نگفته دارم، که کند ز تو حکایتبه چکامه چون سرایم، آنهمه ...

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

دو هزار چشم غمگین به دو چشم واله گشتهبه جهان جان رسیدم، غزلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط