رمان/بلولاک
رمان/بلولاک
رمان/مایکل کایزر
رمان/معجزه عشق
پارت ۱
هوا تاریک بود و حدوداً ساعت ۷ شب بود.
هنوز بیرون زیر یه درخت بزرگ نشسته بود تا بارون خیسش نکنه،توپ فوتبالش رو محکم تر بغل کرد.
بارون بند نمیومد بلکه شدیدتر میشد و رعد و برق با صدای بلندی میزد.
یکدفعه حس کرد کسی کنارشه برگشت و با چهره یه دختربچه همسن خودش یا شایدم کوچیکتر مواجه شد!
دورتر از اون کنار اون درخت بزرگ نشسته بود و گریه میکرد و اصلا متوجه وجود مایکل نبود.
چند دقیقه ای گذشت که مایکل رفت کنارش نشست و بدون اینکه نگاهی به دختربچه بندازد گفت:سلام،چرا گریه میکنی؟
دختربچه سرشو اورد بالا و با چشمای آبیش که چند لحظه پیش اشکی بود ولی حالا بخاطر حرف کایزر بند اومده بود بهش نگاه کرد و گفت:سلام،خب...راستش...م_من...فوبیای رعد و برق دارم!
_چرا این وقت شب اومدی بیرون؟
کایزر گفت خطاب به دختربچه.
دختربچه جواب داد:از خونه فرار کردم،تو چی؟
کایزر گفت:منم از خونه فرار کردم.
دختربچه پرسید:چرا؟
کایزر:پدرم هرشب منو بیرون میکنه چون بنظرم بار اضافم و حتی اگه نخوام با کتک منو میندازه بیرون.تو چرا اومدی بیرون؟
دختربچه گفت:چون پدرم کلی مسئولیت میریزه سرم و میگه باید کلی درس بخونم. اینا..
کایزر:پس بچه پولداری!
دختر:خب...میشه گفت،اره!
کایزر:دیگه باید برم!
دختر:صبر کن اول بگو اسمت چیه؟
کایزر:اسمم خیلی افتضاحه!چیکار داری؟
دختر:خب تو بگو!
کایزر:مایکل کایزر!
دختر:اسم قشنگیه!هرچند شاید برات مهم نباشه ولی من آلیس وندرزی هستم!
کایزر:خب ،حالا دیگه باید برم!
آلیس:اوه باشه،خداحافظ!
کایزر بلند شد و رفت.ولی یچیزی رو جا گذاشت.
آلیس داشت بلند میشد بره که یهو...
دید توپ کایزر کنارشه!
سریع توپ و رو برداشت و بدو بدو رفت دنبال کایزری که هنوز میتونست ببینتش!
بلاخره کایزر بجا وایساد و بعدش صدای فریاد یه نفر اومد.الیس رفت پشت یه دیوار وایساد از گوشه دیوار نگاه کرد.
یه مرد داشت کایزر رو کتک میزد!اونم چرا؟چون که کاری که ازش خواسته بود رو انجام نداده بود،یعنی دزدی!
الیس با دیدن کتک هایی که کایزر میخورد دلش به درد میومد.
طبق یه تصمیم ناگهانی رفت و یه چوب برداشت و یواشکی رفت پشت مرد که کایزر اون رو پدر صدا میزد و به سر مرد ضربه زد که افتاد زمین و بیهوش شد.
کایزر با صورت ، بدن کبود و اشکایی که بزور سعی میکرد جلوشون رو بگیره به الیس زل زد و رفت تو شوک!
ناگهان الیس دست کایزر رو گرفت و با خودش کشید و برد و کایزر تمام مدت فکر میکرد چرا الیس بهش کمک کرد.
فکر میکرد همه ی بچه پولدارا بدجنسن و به فکر خودشونن!
رمان/مایکل کایزر
رمان/معجزه عشق
پارت ۱
هوا تاریک بود و حدوداً ساعت ۷ شب بود.
هنوز بیرون زیر یه درخت بزرگ نشسته بود تا بارون خیسش نکنه،توپ فوتبالش رو محکم تر بغل کرد.
بارون بند نمیومد بلکه شدیدتر میشد و رعد و برق با صدای بلندی میزد.
یکدفعه حس کرد کسی کنارشه برگشت و با چهره یه دختربچه همسن خودش یا شایدم کوچیکتر مواجه شد!
دورتر از اون کنار اون درخت بزرگ نشسته بود و گریه میکرد و اصلا متوجه وجود مایکل نبود.
چند دقیقه ای گذشت که مایکل رفت کنارش نشست و بدون اینکه نگاهی به دختربچه بندازد گفت:سلام،چرا گریه میکنی؟
دختربچه سرشو اورد بالا و با چشمای آبیش که چند لحظه پیش اشکی بود ولی حالا بخاطر حرف کایزر بند اومده بود بهش نگاه کرد و گفت:سلام،خب...راستش...م_من...فوبیای رعد و برق دارم!
_چرا این وقت شب اومدی بیرون؟
کایزر گفت خطاب به دختربچه.
دختربچه جواب داد:از خونه فرار کردم،تو چی؟
کایزر گفت:منم از خونه فرار کردم.
دختربچه پرسید:چرا؟
کایزر:پدرم هرشب منو بیرون میکنه چون بنظرم بار اضافم و حتی اگه نخوام با کتک منو میندازه بیرون.تو چرا اومدی بیرون؟
دختربچه گفت:چون پدرم کلی مسئولیت میریزه سرم و میگه باید کلی درس بخونم. اینا..
کایزر:پس بچه پولداری!
دختر:خب...میشه گفت،اره!
کایزر:دیگه باید برم!
دختر:صبر کن اول بگو اسمت چیه؟
کایزر:اسمم خیلی افتضاحه!چیکار داری؟
دختر:خب تو بگو!
کایزر:مایکل کایزر!
دختر:اسم قشنگیه!هرچند شاید برات مهم نباشه ولی من آلیس وندرزی هستم!
کایزر:خب ،حالا دیگه باید برم!
آلیس:اوه باشه،خداحافظ!
کایزر بلند شد و رفت.ولی یچیزی رو جا گذاشت.
آلیس داشت بلند میشد بره که یهو...
دید توپ کایزر کنارشه!
سریع توپ و رو برداشت و بدو بدو رفت دنبال کایزری که هنوز میتونست ببینتش!
بلاخره کایزر بجا وایساد و بعدش صدای فریاد یه نفر اومد.الیس رفت پشت یه دیوار وایساد از گوشه دیوار نگاه کرد.
یه مرد داشت کایزر رو کتک میزد!اونم چرا؟چون که کاری که ازش خواسته بود رو انجام نداده بود،یعنی دزدی!
الیس با دیدن کتک هایی که کایزر میخورد دلش به درد میومد.
طبق یه تصمیم ناگهانی رفت و یه چوب برداشت و یواشکی رفت پشت مرد که کایزر اون رو پدر صدا میزد و به سر مرد ضربه زد که افتاد زمین و بیهوش شد.
کایزر با صورت ، بدن کبود و اشکایی که بزور سعی میکرد جلوشون رو بگیره به الیس زل زد و رفت تو شوک!
ناگهان الیس دست کایزر رو گرفت و با خودش کشید و برد و کایزر تمام مدت فکر میکرد چرا الیس بهش کمک کرد.
فکر میکرد همه ی بچه پولدارا بدجنسن و به فکر خودشونن!
- ۶۹
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط