「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 140
✦.................................
+ س៸یکتو بزن لطفا.
جونگکوک چند ثانیه به نیکی خیره ماند. ابرویی بالا انداخت و بعد، بدون اینکه جواب تندی به او بدهد، از پشت سر نزدیکش شد و دستهایش را دور کمر نیکی حلقه کرد.
نیکی همان لحظه اخم کرد و سعی کرد خودش را کنار بکشد
+ گفتم س៸یکتیر.
جونگکوک چانهاش را آرام روی شانهی نیکی گذاشت.
_ تو قلبت؟
نیکی سرش را چرخاند و با همان حالت قهری نگاهش کرد.
+ وای ولمکن...
خواست دوباره خودش را کنار بکشد، اما جونگکوک محکمتر بغلش نکرد؛ فقط نگهش داشت، انگار بیشتر از اینکه بخواهد مانع رفتنش شود، میخواست دلخوریاش را از بین ببرد.
صورتش را کمی جلو برد و بو៸سه کوتاهی روی کنار گر៸دن نیکی گذاشت.
_ قهر نباش دیگه، خانومم.
نیکی فوراً نگاهش کرد
+ با یه بو៸سه فکر کردی همه چی حل شد؟
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
_ نه.
+ پس چی؟
_ با یه چیز دیگه هم امتحان میکنم.
نیکی چشمهایش را گرد کرد
+ جونگکوک!
جونگکوک خندید و بالاخره دستهایش را باز کرد. نیکی برگشت سمتش و دست به سی៸نه ایستاد
+ نخند! من هنوز ازت ناراحتم.
_ میدونم.
+ اصلاً شاید دیگه باهات حرف نزنم.
_ صبحونه میخوری؟
+ ...آره.
جونگکوک لبخند زد
_ پس هنوز امیدی هست
+ به چی؟
_ به اینکه امروز زنده بمونم.
نیکی چیزی نگفت؛ فقط سعی کرد لبخندی را که داشت گوشهی لبش مینشست پنهان کند.
ـ [ چند دقیقه بعد | خانهی نیکان ]
صدای چند ضربه به در، سکوت خانه را شکست... نیکان که پشت میز نشسته بود، سرش را بلند کرد.
نیکان: بیا.
در باز شد و سولی وارد شد؛ گوشیاش را در دست داشت و از همان لحظهی اول معلوم بود چیزی برای گفتن دارد. سولی با رضایت گفت:
سولی: نیکان
نیکان بدون اینکه از جایش بلند شود نگاهش کرد
نیکان: چیشده؟
سولی: یه سرنخ پیدا کردیم.
این بار نیکان فوراً جدی شد، لپتاپ را بست و صاف نشست
نیکان: دربارهی نیکی؟
سولی: آره.
نیکان چند ثانیه فقط نگاهش کرد. سولی جلو آمد و گوشی را روی میز گذاشت
سولی: یکی از آدمامون تونسته یه آدرس قدیمی رو پیدا کنه. اسم نیکی مستقیم توی اطلاعات نیست، ولی چندتا مشخصات با اطلاعاتی که هشت سال پیش داشتیم جور درمیاد.
نیکان گوشی را برداشت و با دقت صفحه را خواند.
نیکان: این اطلاعات از کجا اومده؟
سولی کمی خم شد
سولی: یکی از پروندههای قدیمی که قبلاً ناقص مونده بود یه اسم توش بود که اول فکر کردیم بیربطه، ولی وقتی تطبیقش دادیم...
سولی آرامتر گفت:
سولی: یه بخش از مسیرهایی که نیکی احتمالاً ازشون عبور کرده با همین محدوده تطابق داره.
نیکان برای چند لحظه ساکت ماند، بعد نفسش را آرام بیرون داد
نیکان: اطلاعات کاملشو برای آدمام بفرست.
سولی گوشی را گرفت
سولی: اوکی.
خواست از کنار میز بلند شود که پایش به پایهی میز گیر کرد
سولی: وای!
همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد؛ سولی تعادلش را از دست داد و دستش را جلو برد. نیکان که ناخودآگاه برای گرفتنش از جایش بلند شده بود، دستش را گرفت؛ اما وزن سولی بیشتر از چیزی بود که انتظار داشت.
سولی با وحشت گفت:
سولی: نیکان!
نیکان: صبر کن-
تعادل هر دو به هم خورد، و چند ثانیه بعد با صدای بلندی هر دو روی زمین افتادند. کمی بعد سولی با صدای ضعیفی گفت:
سولی: آخ...
نیکان چشمهایش را بست
سولی: زندهای؟
نیکان: مگه کوری؟!
سولی چند ثانیه ماتش برد، بعد لبش را جمع کرد تا خندهاش نگیرد
سولی: خب... تو هم لازم نبود خودتو بندازی روم.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 140
✦.................................
+ س៸یکتو بزن لطفا.
جونگکوک چند ثانیه به نیکی خیره ماند. ابرویی بالا انداخت و بعد، بدون اینکه جواب تندی به او بدهد، از پشت سر نزدیکش شد و دستهایش را دور کمر نیکی حلقه کرد.
نیکی همان لحظه اخم کرد و سعی کرد خودش را کنار بکشد
+ گفتم س៸یکتیر.
جونگکوک چانهاش را آرام روی شانهی نیکی گذاشت.
_ تو قلبت؟
نیکی سرش را چرخاند و با همان حالت قهری نگاهش کرد.
+ وای ولمکن...
خواست دوباره خودش را کنار بکشد، اما جونگکوک محکمتر بغلش نکرد؛ فقط نگهش داشت، انگار بیشتر از اینکه بخواهد مانع رفتنش شود، میخواست دلخوریاش را از بین ببرد.
صورتش را کمی جلو برد و بو៸سه کوتاهی روی کنار گر៸دن نیکی گذاشت.
_ قهر نباش دیگه، خانومم.
نیکی فوراً نگاهش کرد
+ با یه بو៸سه فکر کردی همه چی حل شد؟
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
_ نه.
+ پس چی؟
_ با یه چیز دیگه هم امتحان میکنم.
نیکی چشمهایش را گرد کرد
+ جونگکوک!
جونگکوک خندید و بالاخره دستهایش را باز کرد. نیکی برگشت سمتش و دست به سی៸نه ایستاد
+ نخند! من هنوز ازت ناراحتم.
_ میدونم.
+ اصلاً شاید دیگه باهات حرف نزنم.
_ صبحونه میخوری؟
+ ...آره.
جونگکوک لبخند زد
_ پس هنوز امیدی هست
+ به چی؟
_ به اینکه امروز زنده بمونم.
نیکی چیزی نگفت؛ فقط سعی کرد لبخندی را که داشت گوشهی لبش مینشست پنهان کند.
ـ [ چند دقیقه بعد | خانهی نیکان ]
صدای چند ضربه به در، سکوت خانه را شکست... نیکان که پشت میز نشسته بود، سرش را بلند کرد.
نیکان: بیا.
در باز شد و سولی وارد شد؛ گوشیاش را در دست داشت و از همان لحظهی اول معلوم بود چیزی برای گفتن دارد. سولی با رضایت گفت:
سولی: نیکان
نیکان بدون اینکه از جایش بلند شود نگاهش کرد
نیکان: چیشده؟
سولی: یه سرنخ پیدا کردیم.
این بار نیکان فوراً جدی شد، لپتاپ را بست و صاف نشست
نیکان: دربارهی نیکی؟
سولی: آره.
نیکان چند ثانیه فقط نگاهش کرد. سولی جلو آمد و گوشی را روی میز گذاشت
سولی: یکی از آدمامون تونسته یه آدرس قدیمی رو پیدا کنه. اسم نیکی مستقیم توی اطلاعات نیست، ولی چندتا مشخصات با اطلاعاتی که هشت سال پیش داشتیم جور درمیاد.
نیکان گوشی را برداشت و با دقت صفحه را خواند.
نیکان: این اطلاعات از کجا اومده؟
سولی کمی خم شد
سولی: یکی از پروندههای قدیمی که قبلاً ناقص مونده بود یه اسم توش بود که اول فکر کردیم بیربطه، ولی وقتی تطبیقش دادیم...
سولی آرامتر گفت:
سولی: یه بخش از مسیرهایی که نیکی احتمالاً ازشون عبور کرده با همین محدوده تطابق داره.
نیکان برای چند لحظه ساکت ماند، بعد نفسش را آرام بیرون داد
نیکان: اطلاعات کاملشو برای آدمام بفرست.
سولی گوشی را گرفت
سولی: اوکی.
خواست از کنار میز بلند شود که پایش به پایهی میز گیر کرد
سولی: وای!
همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد؛ سولی تعادلش را از دست داد و دستش را جلو برد. نیکان که ناخودآگاه برای گرفتنش از جایش بلند شده بود، دستش را گرفت؛ اما وزن سولی بیشتر از چیزی بود که انتظار داشت.
سولی با وحشت گفت:
سولی: نیکان!
نیکان: صبر کن-
تعادل هر دو به هم خورد، و چند ثانیه بعد با صدای بلندی هر دو روی زمین افتادند. کمی بعد سولی با صدای ضعیفی گفت:
سولی: آخ...
نیکان چشمهایش را بست
سولی: زندهای؟
نیکان: مگه کوری؟!
سولی چند ثانیه ماتش برد، بعد لبش را جمع کرد تا خندهاش نگیرد
سولی: خب... تو هم لازم نبود خودتو بندازی روم.
- ۴۱۸
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط