#خورشیدوماه🌙☀️
#خورشیدوماه🌙☀️
part=11
«مکالمه تلفنی جانا و حامیم»
جانا: ال..
حامیم: کجایی جانا لعنتی پاشو بیا دیگه🗿
جانا: بابا داشتیم خرید میکردیم که طبیعی شه واسش
حامیم: حالا به نظرت خوشش میاد؟
جانا: اره بابا این عاشق وسایلای جینگولیه
حامیم: خیلیه خب زود بیا ادرسشم بلدی
جانا: باشه باشه
«خدافظی کردن»
ایرانا: چیشد؟
جانا: آمم میای تا یه جایی بریم؟
ایرانا: کجا! الان دیگه خسته شدم
جانا: منم خستم ولی بیا یه جا بریم خوش میگذرع😂
ایرانا: نمیدونم والا، خیله خب بریم😕
«دیدگاه حامیم»
ساعت تقریبا نزدیک5عصر شده بود، داشتم با رفیقام تدارکات رو اماده میکردیم، توی یه تالار کوچیک که فقط و فقط مخصوص تولد های یهویی بود، وسط تالار کادوی اصلی رو گذاشته بودیم و روش پارچه سیاه با ربان قرمز زده بودیم🥹
کیک تولد و رقص نور هم اوکی بود، با اینکه اصلا قصد رقص و جشن آن چنانی نداشتیم، ولی خب برای تزئین ها قشنگ بود.
همه چی تقریبا ادامه شده بود و تقریبا دوساعت بعد جانا زنگ زد که رسیده و در رو براش باز کردن.
ایرانا: اینجا کجاست جانا؟ صدای اهنگ میاد😐
جانا: گفتم که یه جا میریم خوش بگذره
«دیدگاه ایرانا»
ترسیدم، گفتم نکنه از اون دخترایی باشه که میره پارتی و..
ولی بعدش گفتم نه از اونا نیست، خانوادش رو دیدم خانوادش ادمای خوبی بودن، اونطوری بزرگش نکردن، برای همون با اعتماد ضعیف رفتم باهاش داخل، تالار بود، ولی خب بهش نمیخورد تالار عروسی باشه، انگار که تالارش فقط مخصوص جشن های خانوادگی کوچیک بود.
من با تعجب به اطراف نگا میکردم، تا اینکه رفتم داخل، اما تا پام به داخل رفت برقا خاموش شد و من نتونستم جایی رو ببینم حتی جانا رو هم کنار خودم حس نکردم، دیگه واقعا ترس ورم داشت، انقدر ترسیده بودم که حتی در رو نمیدیدم که فرار کنم، از پنجره ها حیاط تالار دیده میشد ولی اونجام تاریک بود.
هنوز به خودم نیومده بودم که یهو برقا روشن شد رقص نور اومد، اهنگ پلی شد،،، چشمام تازه از اون تاریکی باز شد و فهمیدم چه خبر شده، برام تولد گرفته بودن حامیم بود و رفیقای حامیم و جانا.
جانا: تولدت مبارک دورت بگردمممم🥳🥹
(بغلم کرد)
ایرانا: جانااا اینجا چه خبررررهههه
جانا: تولدتهههه سوپرایزت کردیممم😍
حامیم: تولدت مبارک ایرانا🥲🤍
ایرانا: م. ممنون☺️🥲
جانا: بیا کادوتو ببینننننن
رفتیم جلوتر و حامیم پارچه قرمز و ربان رو برداشت، باورم نمیشد،😳😳😳😳
ماشینننن برام خریدننننن😳😳😳😳😳😳😳😳😳
خیلی تعجب اور بود خیلیییی اخه چرا ماشیننننننن
نمیدونستم چی بگم بدنم روی ویبره بود، یهو حامیم با سوییچ زد و صندق عقب ماشین رفت بالا که دیدم دنیایی لوازم ارایشی های کیوت و خوشگل پشت صندق بود🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹
جوری اونجا ذوق زدم که جیغ کشیدم و بی هوا پریدم تو بغل حامیم🥲
part=11
«مکالمه تلفنی جانا و حامیم»
جانا: ال..
حامیم: کجایی جانا لعنتی پاشو بیا دیگه🗿
جانا: بابا داشتیم خرید میکردیم که طبیعی شه واسش
حامیم: حالا به نظرت خوشش میاد؟
جانا: اره بابا این عاشق وسایلای جینگولیه
حامیم: خیلیه خب زود بیا ادرسشم بلدی
جانا: باشه باشه
«خدافظی کردن»
ایرانا: چیشد؟
جانا: آمم میای تا یه جایی بریم؟
ایرانا: کجا! الان دیگه خسته شدم
جانا: منم خستم ولی بیا یه جا بریم خوش میگذرع😂
ایرانا: نمیدونم والا، خیله خب بریم😕
«دیدگاه حامیم»
ساعت تقریبا نزدیک5عصر شده بود، داشتم با رفیقام تدارکات رو اماده میکردیم، توی یه تالار کوچیک که فقط و فقط مخصوص تولد های یهویی بود، وسط تالار کادوی اصلی رو گذاشته بودیم و روش پارچه سیاه با ربان قرمز زده بودیم🥹
کیک تولد و رقص نور هم اوکی بود، با اینکه اصلا قصد رقص و جشن آن چنانی نداشتیم، ولی خب برای تزئین ها قشنگ بود.
همه چی تقریبا ادامه شده بود و تقریبا دوساعت بعد جانا زنگ زد که رسیده و در رو براش باز کردن.
ایرانا: اینجا کجاست جانا؟ صدای اهنگ میاد😐
جانا: گفتم که یه جا میریم خوش بگذره
«دیدگاه ایرانا»
ترسیدم، گفتم نکنه از اون دخترایی باشه که میره پارتی و..
ولی بعدش گفتم نه از اونا نیست، خانوادش رو دیدم خانوادش ادمای خوبی بودن، اونطوری بزرگش نکردن، برای همون با اعتماد ضعیف رفتم باهاش داخل، تالار بود، ولی خب بهش نمیخورد تالار عروسی باشه، انگار که تالارش فقط مخصوص جشن های خانوادگی کوچیک بود.
من با تعجب به اطراف نگا میکردم، تا اینکه رفتم داخل، اما تا پام به داخل رفت برقا خاموش شد و من نتونستم جایی رو ببینم حتی جانا رو هم کنار خودم حس نکردم، دیگه واقعا ترس ورم داشت، انقدر ترسیده بودم که حتی در رو نمیدیدم که فرار کنم، از پنجره ها حیاط تالار دیده میشد ولی اونجام تاریک بود.
هنوز به خودم نیومده بودم که یهو برقا روشن شد رقص نور اومد، اهنگ پلی شد،،، چشمام تازه از اون تاریکی باز شد و فهمیدم چه خبر شده، برام تولد گرفته بودن حامیم بود و رفیقای حامیم و جانا.
جانا: تولدت مبارک دورت بگردمممم🥳🥹
(بغلم کرد)
ایرانا: جانااا اینجا چه خبررررهههه
جانا: تولدتهههه سوپرایزت کردیممم😍
حامیم: تولدت مبارک ایرانا🥲🤍
ایرانا: م. ممنون☺️🥲
جانا: بیا کادوتو ببینننننن
رفتیم جلوتر و حامیم پارچه قرمز و ربان رو برداشت، باورم نمیشد،😳😳😳😳
ماشینننن برام خریدننننن😳😳😳😳😳😳😳😳😳
خیلی تعجب اور بود خیلیییی اخه چرا ماشیننننننن
نمیدونستم چی بگم بدنم روی ویبره بود، یهو حامیم با سوییچ زد و صندق عقب ماشین رفت بالا که دیدم دنیایی لوازم ارایشی های کیوت و خوشگل پشت صندق بود🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹
جوری اونجا ذوق زدم که جیغ کشیدم و بی هوا پریدم تو بغل حامیم🥲
- ۷۹
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط