چشم هایت را 

چشم هایت را 

در رودخانه ی خمار چشم هایم شستی

مهتاب شب ، 

مرا در آبی ِ آغوش ات

پنهان کردی...

صبح ، اتاق

بوی همخوابگی آب و ماه می داد.

راستی 

حالا عطر نفس های تو را 

کجا ی پیراهن ِ آبی ام،

پنهان کنم!؟

#farnoosh
دیدگاه ها (۱)

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

پارت ۳نور ملایم ماه از پنجره‌ی قدی و بزرگ اتاق روی فرش‌های گ...

قسمت ۷بعد از رفتن جیمین، هوا توی هال حسابی سنگین شده بود. جو...

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

.      شب بود و ماه بود و خیابان و..کاش تو      باران و ...

### **پارت چهارم: اعتراف زیر باران**نگاهت میان چشم‌های خیره ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

عاشقانه های شبنم

سناریو

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط