فیک یه مافیا عاشقمه
فیک یه مافیا عاشقمه
Part 1
ویو (فکر ) ا/ت
داشتم از کافه ای که توش کار میکردم برمیگشتم به خونم (خونش یه خونه خیلییییی کوچیکه که سربازه و تو گوشه خیابونه)
ویو جونگکوک
داشتم از خونه میرفتم که یه سری مواد غذایی بگیرم که یه دختر خیلی زیبا توی لباس دربو داغون دیدم ........ فکر کنم عاشقش شدم ...
*ا/ت و جونگکوک هردو به خونه های خودشون رفتن *
جونگکوک: ته ، شوگا میخوام برین و اون دختری که میگمو باسم بدزدید
ته: چیه؟ نکنه عاشقش شدی که اینو میخوای؟
جونگکوک: زر نزن وگرنه کشته میشی
شوگا: هی کوک یخورده آروم باش باست میاریمش
#فردای آن روز#
ویو ا/ت
داشتم میرفتم کافه که یهو یه چیز خیلی محکم به سرم خورد و چشام سیاهی رفتو بیهوش شدم
ویو ته
چه دختر قسنگی ولی فقیره خوشم نمیاد رئیس چرا باید یه همچین دختری رو بخواد؟
*شوگا و ته ا/ت رو به خونه رئیس بردن*
جونگکوک: ببریدش تو اون اتاق رو تخت
ویو جونگکوک
رفتم تو همون اتاق و بالاسر دختره نشستم تا بهوش بیاد ... وایسا! بهیوش اومد!
ویو ا/ت
بهوش اومدم و دیدم یه پسر بالاسرمه
سریع پاشدم
ا/ت: اخخخ من .. من کجام؟شو ... شما کی هستید؟
جونگکوک: نگران نباش
جونگکوک زیر لب: قراره زندگیت عوض بشه خانم کیم ا/ت یا شایدم باید بگم جئون ا/ت
ویو ا/ت
پسره بعد اون حرفش رفت و چند دست لباس خوشگل اورد و گفت
جونگکوک: اینارو بپوش .... طبقهی پایین منتظرتم
بعد رفت
یکی از اون لباسا که بنفش بود رو پوشیدم و رفتم طبقهی پایین
ویو جونگکوک
اون لباسایی که براش خریدم رو بهش دادم و طبقهی پایین با یه حلقه منتظرش موندم
اومد پایین ....... لعنتی خیلی جذاب شده
اومد و جلوم وایساد و با اون صدای لطیف و بغض کرده جلوم زانو زد و گفت
ا/ت: لطفا باهام کاری نداشته باشید خواهش میکنم (بغض)
نمیدونم چرا این حرفارو زد و بغض داشت ... ولی ... ولی من قصد اینو نداشتم که بترسونمش ...
*در حین اینکه جونگکوک تو خودش داشت اون حرفارو میزد بغض ا/ت شکست و شروع به گریه کردن کرد*
ویو ا/ت
ازش میترسیدم و التماسش کردم که ولم کنه ... بغض داشتم و یهو بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن و پشت سر هم هق زدن
ویو جونگکوک
دیدم داره گریه میکنه ... برای اینکه آروم شه از مبل اومدم پایین و بغ لش کردم
ویو ا/ت
داشتم همونجور گریه میکردم که دیدم بغلم کرد
احساس آرامش بهم داد ... دیگه ازش نمیترسیدم .... بغ لش اونقدر بهم آرامش داد که تو بغ لش خوابم برد ...
#فردای #آن روز
بیدار شدم و دیدم که
Part 1
ویو (فکر ) ا/ت
داشتم از کافه ای که توش کار میکردم برمیگشتم به خونم (خونش یه خونه خیلییییی کوچیکه که سربازه و تو گوشه خیابونه)
ویو جونگکوک
داشتم از خونه میرفتم که یه سری مواد غذایی بگیرم که یه دختر خیلی زیبا توی لباس دربو داغون دیدم ........ فکر کنم عاشقش شدم ...
*ا/ت و جونگکوک هردو به خونه های خودشون رفتن *
جونگکوک: ته ، شوگا میخوام برین و اون دختری که میگمو باسم بدزدید
ته: چیه؟ نکنه عاشقش شدی که اینو میخوای؟
جونگکوک: زر نزن وگرنه کشته میشی
شوگا: هی کوک یخورده آروم باش باست میاریمش
#فردای آن روز#
ویو ا/ت
داشتم میرفتم کافه که یهو یه چیز خیلی محکم به سرم خورد و چشام سیاهی رفتو بیهوش شدم
ویو ته
چه دختر قسنگی ولی فقیره خوشم نمیاد رئیس چرا باید یه همچین دختری رو بخواد؟
*شوگا و ته ا/ت رو به خونه رئیس بردن*
جونگکوک: ببریدش تو اون اتاق رو تخت
ویو جونگکوک
رفتم تو همون اتاق و بالاسر دختره نشستم تا بهوش بیاد ... وایسا! بهیوش اومد!
ویو ا/ت
بهوش اومدم و دیدم یه پسر بالاسرمه
سریع پاشدم
ا/ت: اخخخ من .. من کجام؟شو ... شما کی هستید؟
جونگکوک: نگران نباش
جونگکوک زیر لب: قراره زندگیت عوض بشه خانم کیم ا/ت یا شایدم باید بگم جئون ا/ت
ویو ا/ت
پسره بعد اون حرفش رفت و چند دست لباس خوشگل اورد و گفت
جونگکوک: اینارو بپوش .... طبقهی پایین منتظرتم
بعد رفت
یکی از اون لباسا که بنفش بود رو پوشیدم و رفتم طبقهی پایین
ویو جونگکوک
اون لباسایی که براش خریدم رو بهش دادم و طبقهی پایین با یه حلقه منتظرش موندم
اومد پایین ....... لعنتی خیلی جذاب شده
اومد و جلوم وایساد و با اون صدای لطیف و بغض کرده جلوم زانو زد و گفت
ا/ت: لطفا باهام کاری نداشته باشید خواهش میکنم (بغض)
نمیدونم چرا این حرفارو زد و بغض داشت ... ولی ... ولی من قصد اینو نداشتم که بترسونمش ...
*در حین اینکه جونگکوک تو خودش داشت اون حرفارو میزد بغض ا/ت شکست و شروع به گریه کردن کرد*
ویو ا/ت
ازش میترسیدم و التماسش کردم که ولم کنه ... بغض داشتم و یهو بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن و پشت سر هم هق زدن
ویو جونگکوک
دیدم داره گریه میکنه ... برای اینکه آروم شه از مبل اومدم پایین و بغ لش کردم
ویو ا/ت
داشتم همونجور گریه میکردم که دیدم بغلم کرد
احساس آرامش بهم داد ... دیگه ازش نمیترسیدم .... بغ لش اونقدر بهم آرامش داد که تو بغ لش خوابم برد ...
#فردای #آن روز
بیدار شدم و دیدم که
- ۲۵۳
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط