{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باکودکو

{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت شانزدهم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》

نویسنده:خب این دو بزرگ وار خوابیدن و اتمام امروز

* فردا *

کاملاً متوجه شدم! این هم ادامهٔ سناریو با کابوس اختصاصی برای باکوگو و واکنش میدوریا، با رعایت نکات احساسی و شخصیتی که خواستید:

سناریو: دو هفته در جهنم/بهشت - صبح روز سوم

صحنه ۱: اتاق باکوگو - سحرگاه

*/اتاق تاریک. تنها نور کم سحر از پرده‌ها نفوذ کرده. باکوگو روی تخت، چهره‌اش در رنج است. عرق سرد روی پیشانی‌اش می‌درخشد. عضلاتش منقبض، انگار درگیر نبردی نامرئی. کابوس شروع می‌شود:/*

کابوس باکوگو (توالی سریع و خشن):
*   *تاریکی مطلق. سپس، نور لرزان چراغ‌های خیابان شکسته.* 
*   *پارچه سفیدِ خون‌آلود روی زمین. بوی باروت و خاکستر تند در هوا.* 
*   *دست لرزان خودش که پارچه را کنار می‌زند... اما این‌بار خالی نیست. زیر آن، چهره‌ی واقعی میدوریاست - رنگ پریده، چشم‌های سبز بی‌روح باز، لب‌های بی‌حرکت. زخمی عمیق روی سینه.* 
*   *صدای خنده‌های دور و نامرئی (بچه‌های کلاس A) که از تاریکی می‌پیچد: "بازی کردیم کاتسوکی! بازی!"* 
*   *باکوگو فریاد می‌زند اما صدا از گلویش بیرون نمی‌آید. مشت‌هایش جرقه می‌زنند اما بی‌اثر روی تاریکی.* 
*   *جسد میدوریا ناگهان چشم‌هایش را به او می‌دوزد. لب‌های بی‌جان تکان می‌خورند:* "چرا نجاتم ندادی کاچان؟" 
*   *زمین زیر پایش می‌لرزد. ترک‌های عمیق. جسد میدوریا به داخل تاریکی فرو می‌رود. باکوگو به جلو پرت می‌شود تا دستش را بگیرد...*

*/باکوگو با جیغی خفه و نفس‌نفس زدن تند از خواب می‌پرد! روی تخت نشسته، دستانش جلو صورتش گره‌شده، سینه‌اش تندتند بالا و پایین می‌رود. چشمان وحشت‌زده‌اش در تاریکی می‌دوند. صدای خش‌دار از گلویش بیرون می‌آید:/*

باکوگو (فقط یک زمزمهٔ پر از وحشت): 
د...دِکو؟

#باکودکو
دیدگاه ها (۱۷)

پارت۶(در عمق نگاه تو)چندی بعد ایزوکو آرام چشمانش را باز کرد،...

p30

ریشه‌های نادیدنی زندگی:درخت، دو مسیر رشد دارد.یک مسیر رو به ...

『 #Dark Fantasy Romance 』 The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پ...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۷: سایه‌هایِ خونینصبحِ روزِ بعد،...

پارت ۴۸سه روز از آن شب جهنمی گذشته بود. سه روزی که عمارتِ کی...

اخرین بازمانده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط