وقتی از شیاطین متنفر بود ولی دلشو به یکی از همونا سپرد
وقتی از شیاطین متنفر بود ولی دلشو به یکی از همونا سپرد
روی صندلی جلوی اینهاش نشست و مشغول باز کردن زیور الاتی شد که تمام شب روی اعصابش بودن؛ خیلی سنگین و پر زرق و برق! درست همونجوری که از اربابان تاریکی انتظار میرفت!
زیپ لباسشو باز کرد و با حس برداشته شدن سنگینیش نفس راحتی کشید و همونطوری که بند ردای ابریشمیش رو میبست، شمع هارو خاموش کرد تا به خواب بره.
روی تخت دراز کشید و کمی به روزش فکر کرد؛ این ازدواج فقط و فقط بخاطر منافع خودشون بود تا سرزمین هاشون توسط اون شیاطین لعنتی به نابودی کشیده نشه و این پیوند برای همه عالی بود، به جز خودش! یعنی الان نباید انتظار میداشت که مردی که به اصطلاح شوهرش بود بیاد و باهاش روی یه تخت بخوابه!
همونطور که توی افکارش پرسه میزد، جملهای رو به زبون اورد که باورش واسه خودشم سخت بود: اگه بیخیال همه چیزش بشیم واقعا مرد جذابیه!
با این حرفش، لبخند خبیصانهای روی لب هاش نشست و ترجیح داد تنهایی از شب اول عروسیش لذت ببره!
چشماشو بست و درحالی که اهنگ ارومی رو زیر لب زمزمه میکرد پلکاش سنگین شد و به خواب رفت...
نور خورشید از لای پرده ها خودش رو به صورتش رسونده بودن و ندای صبح بخیر رو بهش هدیه میداد؛ چشماشو باز کرد و نفس عمیقی کشید، اما اینبار به جای بوی لطیف گل های رز و نرگس، بوی تلخ سیگار برگی که بین لب های چان بود بینیاش رو پر کرد و باعث شد اخم ریزی بکنه و صداشو کمی بالا برد: دیگه توی اتاق سیگار نکش!
چان سرش رو از پرونده توی دستش بالا اورد و سیگار در کسری از ثانیه به دودی تبدیل شد و از بین رفت:
هر طور مایلی پرنسس.
نگاهش رنگ تعجب گرفت،این مرد همون مردی بود که دیروز داشت به نابودی تهدیدش میکرد و حالا؟!
مرد از روی صندلی بلند شد و به سمتش اومد، کنازش روی تخت نشست و دستش رو نوازش وار روی گونه و موهای دختر کشید:
بابت دیشب متاسفم که نتونستم به اتاقت بیام... باید یه سری چیزارو واسه افرادی که سعی داشتن این توافق رو بهم بزنن روشن میکردم اما حالا... کاملا در اختیار توعم...پرنسس من!
دستش را پشت گردنش گذاشت و به خودش نزدیک تر کرد و سپس بوسه نرمی روی لبهاش نشوند و حالا این دخترک بود که به جای تنفر از شیاطین، در نگاه اول دلشو به یکی از همونا باخته بود!!
روی صندلی جلوی اینهاش نشست و مشغول باز کردن زیور الاتی شد که تمام شب روی اعصابش بودن؛ خیلی سنگین و پر زرق و برق! درست همونجوری که از اربابان تاریکی انتظار میرفت!
زیپ لباسشو باز کرد و با حس برداشته شدن سنگینیش نفس راحتی کشید و همونطوری که بند ردای ابریشمیش رو میبست، شمع هارو خاموش کرد تا به خواب بره.
روی تخت دراز کشید و کمی به روزش فکر کرد؛ این ازدواج فقط و فقط بخاطر منافع خودشون بود تا سرزمین هاشون توسط اون شیاطین لعنتی به نابودی کشیده نشه و این پیوند برای همه عالی بود، به جز خودش! یعنی الان نباید انتظار میداشت که مردی که به اصطلاح شوهرش بود بیاد و باهاش روی یه تخت بخوابه!
همونطور که توی افکارش پرسه میزد، جملهای رو به زبون اورد که باورش واسه خودشم سخت بود: اگه بیخیال همه چیزش بشیم واقعا مرد جذابیه!
با این حرفش، لبخند خبیصانهای روی لب هاش نشست و ترجیح داد تنهایی از شب اول عروسیش لذت ببره!
چشماشو بست و درحالی که اهنگ ارومی رو زیر لب زمزمه میکرد پلکاش سنگین شد و به خواب رفت...
نور خورشید از لای پرده ها خودش رو به صورتش رسونده بودن و ندای صبح بخیر رو بهش هدیه میداد؛ چشماشو باز کرد و نفس عمیقی کشید، اما اینبار به جای بوی لطیف گل های رز و نرگس، بوی تلخ سیگار برگی که بین لب های چان بود بینیاش رو پر کرد و باعث شد اخم ریزی بکنه و صداشو کمی بالا برد: دیگه توی اتاق سیگار نکش!
چان سرش رو از پرونده توی دستش بالا اورد و سیگار در کسری از ثانیه به دودی تبدیل شد و از بین رفت:
هر طور مایلی پرنسس.
نگاهش رنگ تعجب گرفت،این مرد همون مردی بود که دیروز داشت به نابودی تهدیدش میکرد و حالا؟!
مرد از روی صندلی بلند شد و به سمتش اومد، کنازش روی تخت نشست و دستش رو نوازش وار روی گونه و موهای دختر کشید:
بابت دیشب متاسفم که نتونستم به اتاقت بیام... باید یه سری چیزارو واسه افرادی که سعی داشتن این توافق رو بهم بزنن روشن میکردم اما حالا... کاملا در اختیار توعم...پرنسس من!
دستش را پشت گردنش گذاشت و به خودش نزدیک تر کرد و سپس بوسه نرمی روی لبهاش نشوند و حالا این دخترک بود که به جای تنفر از شیاطین، در نگاه اول دلشو به یکی از همونا باخته بود!!
- ۱.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط