زندگی جدید p2
زندگی جدید p2
ویو انیا
پاشدم رفتم حمام اومدم و مو هامو خوشک کردم به ساعت نگاه کردم ساعت ۵:۳۲ دقیقه بود و بعد یه دور ساکم رو نگاه کردم تا چزی از قلم ننداخته باشم و خدار شکر هرچیزی که لازم بود برداشته بودم و رفتم لباسم رو پوشیدم شل وار بگ گشاد و تاپ سفید و یک کت سیاه هم روش که یکی از بازو هام کامل بیرون بود و ساک رو برداشتم و رفتم بابا من رو رسوند و تا رسیدم .
بکی: انیا چه خوش گلی و با این بلوز کت باید دامن کوتاه بپوشی دیگه می دونی
+اره می دونم ولی بابام منو رسوند
_ اهه باش باز پیشرفه
که صدای اقای هندرسون از بلنگو پخش شد که همیه بییین دفتر
همه رفتیم و داشت تیم های دو نفره رو می گفت که ....
با دامیان
ویو نویسنده نه خیر ایسگا گرفتیم
بکی:انیا ما باهمیم اخجون (باداد)
انیا:اره عالیه و سوار اتوبوس شدیم و رفتین من و بکی پیش هم نشستیم [نکته دامیان با پسریکه رو انیا کراش داره هم گوروهی شد و انیا در باره کراش خبر داره و اسم پسره هم ماروس بود ]
دامیان پشته ما بود و شب شد تا ما برسیم و وقتی رسیدیم همه بچه ها گشنه بودن و انیا و دامیان که تنها کسانی بودن که اشپزی بلدم و دانیان گفت پاستا درست کنیم و من گفتم باشه .
درست کردیم و همه خوردم و خوابیدیم
فردا برای گشت صبح گاهی بیار شدم و رفتم که با بچه ها هتز کوه بریم بالا تو کو نوردی من پار لیز خورد و داشتم می افتادم که دامیان اومد و منو گرف ما برای چند دقیقه لب هامون رو هم افتاد و بعد جدا شدیم [نکته چند دقیقه ۱ دقیقه بود باش]
دامیان :من معضرت می خوام #
انیا:نه من می #
که بکی حرفش رو قعط کرد و گفت
بکی:ااخییی مرغ های عاشقو نگاه اخیی
انیا و دامیان :چییی ساکت شو ما هیچی بینمون نیست #####
بکی:پس چرا هردو سرخ شدید عشقولی ها
که ماروس اومد و گفت
ماروس: چی انیا تو بااین تو رابطه هستی
انیا:نه ماروس
بکی:خیلت راهت ماروس هستش هست
ماروس گفت به دامیان و انیا که
ماروس:پس با من بیا تو راب*ط
انیا: نه
+پس بینتون خبرایی که اگه نبو*سی*ش من به همه میگم حتی اگه واقعیت نباشه
کیو دامیان
دیدم داره ز*ر می زنه که گفت بزار سو استفاده کنم و گفتم
دامیان: باشه
و دستش رو انداخت دور کمر انیا و بو*سی*دش
بکی ۱۴۷ عکس گرفت و ماروس خشکش زد
و همین تو انیا ...........
ویو انیا
پاشدم رفتم حمام اومدم و مو هامو خوشک کردم به ساعت نگاه کردم ساعت ۵:۳۲ دقیقه بود و بعد یه دور ساکم رو نگاه کردم تا چزی از قلم ننداخته باشم و خدار شکر هرچیزی که لازم بود برداشته بودم و رفتم لباسم رو پوشیدم شل وار بگ گشاد و تاپ سفید و یک کت سیاه هم روش که یکی از بازو هام کامل بیرون بود و ساک رو برداشتم و رفتم بابا من رو رسوند و تا رسیدم .
بکی: انیا چه خوش گلی و با این بلوز کت باید دامن کوتاه بپوشی دیگه می دونی
+اره می دونم ولی بابام منو رسوند
_ اهه باش باز پیشرفه
که صدای اقای هندرسون از بلنگو پخش شد که همیه بییین دفتر
همه رفتیم و داشت تیم های دو نفره رو می گفت که ....
با دامیان
ویو نویسنده نه خیر ایسگا گرفتیم
بکی:انیا ما باهمیم اخجون (باداد)
انیا:اره عالیه و سوار اتوبوس شدیم و رفتین من و بکی پیش هم نشستیم [نکته دامیان با پسریکه رو انیا کراش داره هم گوروهی شد و انیا در باره کراش خبر داره و اسم پسره هم ماروس بود ]
دامیان پشته ما بود و شب شد تا ما برسیم و وقتی رسیدیم همه بچه ها گشنه بودن و انیا و دامیان که تنها کسانی بودن که اشپزی بلدم و دانیان گفت پاستا درست کنیم و من گفتم باشه .
درست کردیم و همه خوردم و خوابیدیم
فردا برای گشت صبح گاهی بیار شدم و رفتم که با بچه ها هتز کوه بریم بالا تو کو نوردی من پار لیز خورد و داشتم می افتادم که دامیان اومد و منو گرف ما برای چند دقیقه لب هامون رو هم افتاد و بعد جدا شدیم [نکته چند دقیقه ۱ دقیقه بود باش]
دامیان :من معضرت می خوام #
انیا:نه من می #
که بکی حرفش رو قعط کرد و گفت
بکی:ااخییی مرغ های عاشقو نگاه اخیی
انیا و دامیان :چییی ساکت شو ما هیچی بینمون نیست #####
بکی:پس چرا هردو سرخ شدید عشقولی ها
که ماروس اومد و گفت
ماروس: چی انیا تو بااین تو رابطه هستی
انیا:نه ماروس
بکی:خیلت راهت ماروس هستش هست
ماروس گفت به دامیان و انیا که
ماروس:پس با من بیا تو راب*ط
انیا: نه
+پس بینتون خبرایی که اگه نبو*سی*ش من به همه میگم حتی اگه واقعیت نباشه
کیو دامیان
دیدم داره ز*ر می زنه که گفت بزار سو استفاده کنم و گفتم
دامیان: باشه
و دستش رو انداخت دور کمر انیا و بو*سی*دش
بکی ۱۴۷ عکس گرفت و ماروس خشکش زد
و همین تو انیا ...........
- ۹۳
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط