گفتی نباید یاد چشمانم بیفتی
گفتی: نباید یاد چشمانم بیفتی!
هی مثل بختک روی ایمانم بیفتی!
گفتی نباید در وجودم پا بگیری!
دردی و باید مثل دندانم ...بیفتی!
هی عاشقانه می نوشتم از نگاهت ...
هی قهوه تا در فال فنجانم ...بیفتی
من اشک را با گریه هایم خسته کردم
شاید شبی در راه کنعانم بیفتی
می خواستم باور کنی تنهایی ام را
می خواستی از چشم گریانم بیفتی!
دیگرچه فرقی می کند من در چه حالم
سوزم که شاید در زمستانم ... بیفتی
پایان ندارد بی قراریهای این مرد!
باید به یاد روز پایانم بیفتی
یک جور آتش می زنم روزی خودم را ...
کبریت دیدی ... یاد چشمانم بیفتی...
هی مثل بختک روی ایمانم بیفتی!
گفتی نباید در وجودم پا بگیری!
دردی و باید مثل دندانم ...بیفتی!
هی عاشقانه می نوشتم از نگاهت ...
هی قهوه تا در فال فنجانم ...بیفتی
من اشک را با گریه هایم خسته کردم
شاید شبی در راه کنعانم بیفتی
می خواستم باور کنی تنهایی ام را
می خواستی از چشم گریانم بیفتی!
دیگرچه فرقی می کند من در چه حالم
سوزم که شاید در زمستانم ... بیفتی
پایان ندارد بی قراریهای این مرد!
باید به یاد روز پایانم بیفتی
یک جور آتش می زنم روزی خودم را ...
کبریت دیدی ... یاد چشمانم بیفتی...
- ۲.۴k
- ۲۷ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط