آمدهایم حرم به نیابت از شما به بچههایم گفتم لباس بپو
🔻 آمدهایم حرم به نیابت از شما. به بچههایم گفتم لباس بپوشید، گفتم امروز تولد آقاست، میرویم حرم به نیابت آقا. چهلواندی روز گذشته از نبودنتان و مشکی پوست تنم شده. بابا که رفت بعد از چهل روز پوست انداختم و کمکم رنگها برگشتند. اما انگار دلم نمیآید مشکی شما را از تنم جدا کنم. بچهها میپرسند: مامان تا کی مشکی میپوشی. جوابی ندارم. نمیدانم تا چند روز، یا چند ماه دیگر.
🔻 کتاب دعا را باز میکنم و امینالله را به نیت شما میخوانم و دو رکعت نماز زیارت میچسبانم تنگش. بعد میرویم چایخانه کوثر. چشمم به چای و استکان که میافتد به دخترم میگویم: «حالا وقت چیه؟» دخترم میخندد و میگوید: «وقت چایی.» توی ذهنم مرور میشوید. نشستهاید و سرتان سایهی دفتر و کتابتان شده. یکدفعه گردن به بالا صاف میکنید. دلتان هوس چای کرده. دخترم میگوید: «مامان فیلم "حالا وقت چیه" رو بذارین ببینیم.» این مدت فیلمهای شما را ندیدهام و فقط ذخیره کردهام. حالا روز تولدتان، گوشهی حرم باید یکییکی فیلمهایی که ذخیره کردهام را باز کنم و اشک شوم.
🔻 پیامهای ذخیره را باز میکنم و میزنم روی یکی از فیلمها. میگویید: «جزو مسلمات عالم است، هرچه را دوست بدارید، روزی از شما جدا خواهد شد.» من شما را دوست داشتم، و شما رفتید. اشک امانم نمیدهد. بقیهی فیلم جلوی چشمانم تار میشود. میشنوم که میگویید: «بین ما و محبوب ما جدایی خواهد افتاد.» کلیپ بعدی را باز میکنم. اسم کلیپ را گذاشتهاند «تو زندهای» آخر کلیپ روی تصویر شما ثابت میشود و صدای شما میپیچید که: «این کارزار میان جبههی حسینی و یزیدی ادامه دارد.» اشکهایم را پاک میکنم. ما تا آخر پای کارزار شما ایستادهایم. فکر میکردم تولدتان را سر مزار شما باشیم. هنوز نیامدهاید. آقاجانم ما «یاران خراسانی»تان دلبسته و منتظر شماییم.
✍🏻 #جیران_مهدانیان
#روایت : #تولدتان_مبارک | #یاران_خراسانی
#رهبر_شهید #جان_ایران #جنگ_رمضان
🔻 کتاب دعا را باز میکنم و امینالله را به نیت شما میخوانم و دو رکعت نماز زیارت میچسبانم تنگش. بعد میرویم چایخانه کوثر. چشمم به چای و استکان که میافتد به دخترم میگویم: «حالا وقت چیه؟» دخترم میخندد و میگوید: «وقت چایی.» توی ذهنم مرور میشوید. نشستهاید و سرتان سایهی دفتر و کتابتان شده. یکدفعه گردن به بالا صاف میکنید. دلتان هوس چای کرده. دخترم میگوید: «مامان فیلم "حالا وقت چیه" رو بذارین ببینیم.» این مدت فیلمهای شما را ندیدهام و فقط ذخیره کردهام. حالا روز تولدتان، گوشهی حرم باید یکییکی فیلمهایی که ذخیره کردهام را باز کنم و اشک شوم.
🔻 پیامهای ذخیره را باز میکنم و میزنم روی یکی از فیلمها. میگویید: «جزو مسلمات عالم است، هرچه را دوست بدارید، روزی از شما جدا خواهد شد.» من شما را دوست داشتم، و شما رفتید. اشک امانم نمیدهد. بقیهی فیلم جلوی چشمانم تار میشود. میشنوم که میگویید: «بین ما و محبوب ما جدایی خواهد افتاد.» کلیپ بعدی را باز میکنم. اسم کلیپ را گذاشتهاند «تو زندهای» آخر کلیپ روی تصویر شما ثابت میشود و صدای شما میپیچید که: «این کارزار میان جبههی حسینی و یزیدی ادامه دارد.» اشکهایم را پاک میکنم. ما تا آخر پای کارزار شما ایستادهایم. فکر میکردم تولدتان را سر مزار شما باشیم. هنوز نیامدهاید. آقاجانم ما «یاران خراسانی»تان دلبسته و منتظر شماییم.
✍🏻 #جیران_مهدانیان
#روایت : #تولدتان_مبارک | #یاران_خراسانی
#رهبر_شهید #جان_ایران #جنگ_رمضان
- ۴.۸k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط