{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برده جئون

برده جئون

part:2{در سایه امپراتوری جئون}

{6ساعت بعد/عمارت جئون}
چشم هام رو آروم آروم باز کردم
با اتاقی زیبا با تم مشکی و سبز لجنی مواجه شدم، اتاق زیبایی بود ولی الان اینا مهم نبود مهم ایم بود چه اتفاقی افتاده اینجا کجاست، صبر کن ببینم من بی هوش شدم با یادآوری این اتفاق لرزه به تنم وارد شد، سریع بلند شدم اما نمیتونستم رو پاهام بایستم با کلی سختی به طرف در حرکت کردم، خیلی آروم بازش کردم
خدمه مشغول انجام کاری بودن، درحال آماده کردن میز بودن انگار کسی قرار بود بیاد ولی چه کسی؟
کسی که منو آورد اینجا؟
لعنت بهش
یکی از خدمه ها به سمتم شروع به قدم برداشتن کرد وقتی رسید بهم خیلی مودبانه گفت _سلام من آنا هستم تو باید خدمتکار جدید باشی درسته؟_
خدمتکار؟
اون عوضیا منو آوردن براشون کار کنم؟
آنا _ببخشید جوابم و ندادین_
آیلین با صدایی که سعی کردم نلرزه و سرد باشه لب زدم _نمیدونم_
ناگهان صدای زنی آمد که گویا 40 و خورده ای سال داشت
_اون خدمه ی جدیده باهاش کاری نداشته باش بعدا باید قوانین و بهش بگم و لباسش و بهش بدم_
لعنت؛
لعنت به این زندگی که من همه جاش بد شانس بودم
_دخترم برو استراحت کن کارها که تموم شد میام پیشت_
تو اتاق نشسته بودم تو فکر بودم که به خواب رفتم
با صدا زدن های کسی از خوب بیدار شدم
_دخترم، دخترم بیدار شو_
آیلین _بله بیدار شدم_
یه زن زیبا بود با موهای بلوند و پوستی سفید و چشم های آبی کمی کک و مک هم روی بینی خوش فرم و زیر چشمش داشت معلوم بود روسِ
_دخترم من ماریا هستم_
آیلین با صدایی لرزون گفتم _م‌‌‌.منم آااا..آیلینم_
ماریا پوشه‌ی چرمیِ سیاهی را روی میز گذاشت. نگاهش سرد و خشک بود. _اینجا مثل دنیای بیرون نیست آیلین. اینجا قانون توسط یک نفر نوشته می‌شه و بقیه فقط اطاعت می‌کنن. اولین قانون اینه: هیچ‌وقت، تکرار می‌کنم، هیچ‌وقت بدون اجازه واردِ دفترِ ارباب نشو_
آیلین _ببب..بله_
ماریا _خب پس از فردا شروع کن امروز و قشنگ استراحت کن تا آماده_
ماریا در حال صحبت بود که با صدای دختر بچه ای حرفش نصفه موند
آنیا _مامان_
دختر بچه ای که بهش می‌خورد 6 سالش باشه خیلی شبیه ماریا بود همان‌قدر زیبا با چشمانی به رنگ دریا با این تضاد که ماریا موهایی بلوند داشت اما اون موهایی به رنگ مشکی پرکلاغیِ خیره کننده ای داشت
ماریا _دخترم بیدار شدی_
آنیا _اوهوم مامان این کیه_
ماریا _ایشون آبجی آیلینِ خدمه جدید_
آنیا _خیلی خوشگله_
آیلین ماریا تک خنده ای کردن البته تک خنده ی آیلین بیشتر از روی اجبار بود تا واقعیت
آیلین بی احساس البته که سعی کرد در کلماتش احساس را نشان دهد لب زد_ تو ام خیلی نازی کوچولو_
آنیا _من کوچولو نیستم_ اخم بامزه
آیلین دوباره تک خنده ای کرد اما این یکی واقعی تر بود
آیلین سعی کرد فضا صمیمانه تر کند
_اوه پس اسمتون چیه مادمازل_
آنیا با غرور کودکانه ای لب زد_اهم اهم، من آنیا هستم_
آیلین _چه اسم زیبایی بانوی من_
بعد از صحبت آیلین صدای در به گوش رسید آنیا با چنان ذوق و اشتیاقی اسم شخصی را بر زبان آورد که معلوم بود ساعت ها منتظر برگشتش بوده
آنیا _داداش جونگ کوک_ با ذوق
آیلین _داداش جونگ کوک؟_
ماریا _ارباب این عمارت هستش و رئیس تمامی مافیا ها_
آیلین با صدایی که علاوه بر لرزش حالا ترس نیز داشت گفت _پس خیلی آدم خشن و بی رحمیه_
ماریا _بی رحم بودن یکی از کار های عادی یه رئیس مافیا ست ولی با آنیا خیلی مهربونه اونو مثل خواهر واقعی خودش میدونه و آنیا هم دوسش داره_
آیلین _بله از ذوقی که آنیا داشت معلوم بود_
ماریا _خب دخترم لباس تو کمد و بپوش و بیا بیرون_
سعی می‌کردم ماسکِ بی‌تفاوتی به چهره بزنم و در ظاهر موفق بودم، اما دستانم در پشت کمرم به قدری محکم به هم گره خورده بودند که بندِ انگشتانم سفید شده بود
به سمت کمد لباس ها رفتم
پر از لباس های اتو کشیده که نشان از نظم این عمارت بود مواجه شدم یکی از آنها را پوشیدم، سعی داشتم لرزش بدنم و پنهان کنم کلی مگه میشد در را باز کردم و بیرون رفتم؛
راهرویی با سنگ های مرمر مشکی که خطوط طلایی آنها را زیباتر کرده بود، تابلو های گران قیمت و مجسمه هایی زیبا که بر روی نرده راه پله قرار داشتند عمارت را تجملاتی تر و زیبا تر کرده بودند
دیدگاه ها (۱)

دیو و دلبر

دیو و دلبر

اجباری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط