{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می گفت:

می گفت:
مجلس ختم بود
با همسر و فرزندم رفته بودم مسجد
حدود ساعت6عصر بود
از مسجد که بیرون آمدیم همسرم گفت:
بچه گرسنه هست یک چیزی تهیه کن..

نگاهش کردم،
متوجه شد که پول نداریم..

یکمی این پا و آن پا کردم ...


گفت یک نان ...
دست کردم داخل جیبم خالی بود ..

بچه آروم نمی گرفت...
نمیدونم چی بگم ولی مثل همیشه تکیه کردم به خدا..
گفتم خدایا دوستت دارم و تنها خواسته ام تویی..
درست هست که نیازمندم ولی نیازمند کرم تو هستم..

آشنایان که غالبا ثروتمند بودند از جلوی من رد شدند و خداحافظی کردند

با اینکه توی ماشین را نگاه کرده بودم دوباره به دنبال یک سکه مشغول جستجو شدم..
یک سکه افتاده بود پایین، اون را برداشتم و سرم را بالا گرفتم ..
با یک عدد نان برگشتم..
کنار خانواده ام یک نفر دیگه ایستاده بود، گفتم بفرمایید! نان داغ..
دیدگاه ها (۱۵)

گناه و عوارض ...به کامپیوتر و یا تبلت و گوشی موبایل دقت کنی...

تکرار نکردن خطا و انجام کار اصلاحی=بخشش و مغفرت میگفت : امسا...

بعثت پیامبر بر دوست دارانش مبارک♡♥♡♥♡♥♡♥♡♥♡♥بعثت یعنی برانگی...

یک قرآن قدیمی توی خونه پدرم هست...شاید چون از بچگی با اون قر...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟵پدرم که متوجه لحنم شد، اخم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط