رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۵۲
-مهرداد تو...
اما یه دفعه شلوارکمو پایین کشید و به رونم چنگی
زدم که از درد لبمو گزیدم.
نفس زنان گفت: تو داري باهام چیکار میکنی؟
دستشو بالاتر کشید.
ضربان قلبم حسابی بالاتر رفته بود.
روم خیمه زد و دستشو روي بدنم به حرکت درآورد.
خواستم حرفی بزنم اما با حس کردن یه چیز سفت
روي رونم چشمهام تا آخرین حد ممکن گرد شدند و
با بهت لب زدم: مهرداد تو تحریک شدي؟
کم کم ناباوري چشمهاشو پر کرد.
-من تحریک شدم؟!
با همون حالت سري تکون دادم اما چیزي نگذشت
که خوشحالی وجودمو پر کرد.
محکم بغلش کردم.
-وایی مهرداد تو تحریک شدي، باید به دکترت
بگیم.
ولش کردم.
-بلند شو برو به دکترت زنگ بزن.
خواستم به عقب هلش بدم اما روي مبل هلم داد.
معترضانه گفت: من دارم میترکم تو میگی به
دکترت زنگ بزن؟!
سرشو تو گودي گردنم فرو کرد و لب زد: حالم
خرابه وقتشه یه فیضی ازت ببرم.
خواستم حرفی بزنم اما شروع کرد به بوسیدن گردنم
که چشمهام بسته شدند.
دستهامو روي بازوهاش گرفتم.
-برو حموم حالت...
با چنگی که به بالا تنم زد آخی گفتم.
کم کم پایینتر اومد که بیطاقت گفتم: مهرداد...
سرشو بالا آورد و خمار لب زد: میشه حرف نزنی
حس و حالمو نپرونی؟
نمیدونم چرا استرس داشتم.
مگه واسه این روز لحظه شماري نمیکردم؟
لباس زیرمو پایین کشید و باز بالا اومد.
خواست کارشو بکنه که ترسیده به بازوش چنگ
زدم و گفتم: تو قول دادي که به دخترونگیم کاري
نداشته باشی.
کمی نفس زنان نگام کرد.
چشمهاش قرمز شده بودند و این میترسوندم.
درآخر کمی از روم بلند شد و با اخم گفت: بچرخ.
****
نفس زنان چشم بسته خودشو روي مبل انداخت و
منمو روي خودش انداخت.
هیچ لذتی واسه من نداشت ولی خب بهش حق
میدم که واسه بار اول وحشی باشه.
لبشو با زبونش تر کرد و گفت: لعنتی یه چیزي
هست که ماهان نمیتونه دست از این کارش برداره.
خواستم بلند بشم که با دردي که تو بدنم پیچید
صورتم جمع شد و دستمو روي کمرم گذاشتم.
چشمهاشو باز کرد و به لبم چشم دوخت.
-سالهاست که منتظر این لحظه بودم، اما هنوز
سیر نشدم.
قبل از تحلیل حرفش لبشو روي لبم گذاشت و جاشو باهام عوض کرد که اخمهام درهم رفت.
عمیق بوسیدم و سرشو تو گودي گردنم فرو کرد و
حریصانه بوسیدم جوري که میدونستم کبود میشه.
با التماس گفتم: مهرداد دیگه نمیتونم، تحمل
چهارمین بار رو ندارم.
به رونم چنگ زد که لبمو به دندون گرفتم.
سرشو بالا آورد و گونمو بوسید.
-ولی من هنوز کاملا خالی نشدم هنوزم میخوام
پس مخالفت نکن.
نالیدم: آخه...
انگشتهاشو روي لبم گذاشت.
-هیس، بار اولمه تحمل کن.
با عجز بهش نگاه کردم اما توجهی نکرد و باز
چرخوندم.
موهامو کنار زد و گردنمو بوسید.
دستش که روي باسنم کشیده شد از درد آخ آرومی
گفتم.
نزدیک گوشم نفس زنان گفت: تحمل کن.
#پارت_۱۵۲
-مهرداد تو...
اما یه دفعه شلوارکمو پایین کشید و به رونم چنگی
زدم که از درد لبمو گزیدم.
نفس زنان گفت: تو داري باهام چیکار میکنی؟
دستشو بالاتر کشید.
ضربان قلبم حسابی بالاتر رفته بود.
روم خیمه زد و دستشو روي بدنم به حرکت درآورد.
خواستم حرفی بزنم اما با حس کردن یه چیز سفت
روي رونم چشمهام تا آخرین حد ممکن گرد شدند و
با بهت لب زدم: مهرداد تو تحریک شدي؟
کم کم ناباوري چشمهاشو پر کرد.
-من تحریک شدم؟!
با همون حالت سري تکون دادم اما چیزي نگذشت
که خوشحالی وجودمو پر کرد.
محکم بغلش کردم.
-وایی مهرداد تو تحریک شدي، باید به دکترت
بگیم.
ولش کردم.
-بلند شو برو به دکترت زنگ بزن.
خواستم به عقب هلش بدم اما روي مبل هلم داد.
معترضانه گفت: من دارم میترکم تو میگی به
دکترت زنگ بزن؟!
سرشو تو گودي گردنم فرو کرد و لب زد: حالم
خرابه وقتشه یه فیضی ازت ببرم.
خواستم حرفی بزنم اما شروع کرد به بوسیدن گردنم
که چشمهام بسته شدند.
دستهامو روي بازوهاش گرفتم.
-برو حموم حالت...
با چنگی که به بالا تنم زد آخی گفتم.
کم کم پایینتر اومد که بیطاقت گفتم: مهرداد...
سرشو بالا آورد و خمار لب زد: میشه حرف نزنی
حس و حالمو نپرونی؟
نمیدونم چرا استرس داشتم.
مگه واسه این روز لحظه شماري نمیکردم؟
لباس زیرمو پایین کشید و باز بالا اومد.
خواست کارشو بکنه که ترسیده به بازوش چنگ
زدم و گفتم: تو قول دادي که به دخترونگیم کاري
نداشته باشی.
کمی نفس زنان نگام کرد.
چشمهاش قرمز شده بودند و این میترسوندم.
درآخر کمی از روم بلند شد و با اخم گفت: بچرخ.
****
نفس زنان چشم بسته خودشو روي مبل انداخت و
منمو روي خودش انداخت.
هیچ لذتی واسه من نداشت ولی خب بهش حق
میدم که واسه بار اول وحشی باشه.
لبشو با زبونش تر کرد و گفت: لعنتی یه چیزي
هست که ماهان نمیتونه دست از این کارش برداره.
خواستم بلند بشم که با دردي که تو بدنم پیچید
صورتم جمع شد و دستمو روي کمرم گذاشتم.
چشمهاشو باز کرد و به لبم چشم دوخت.
-سالهاست که منتظر این لحظه بودم، اما هنوز
سیر نشدم.
قبل از تحلیل حرفش لبشو روي لبم گذاشت و جاشو باهام عوض کرد که اخمهام درهم رفت.
عمیق بوسیدم و سرشو تو گودي گردنم فرو کرد و
حریصانه بوسیدم جوري که میدونستم کبود میشه.
با التماس گفتم: مهرداد دیگه نمیتونم، تحمل
چهارمین بار رو ندارم.
به رونم چنگ زد که لبمو به دندون گرفتم.
سرشو بالا آورد و گونمو بوسید.
-ولی من هنوز کاملا خالی نشدم هنوزم میخوام
پس مخالفت نکن.
نالیدم: آخه...
انگشتهاشو روي لبم گذاشت.
-هیس، بار اولمه تحمل کن.
با عجز بهش نگاه کردم اما توجهی نکرد و باز
چرخوندم.
موهامو کنار زد و گردنمو بوسید.
دستش که روي باسنم کشیده شد از درد آخ آرومی
گفتم.
نزدیک گوشم نفس زنان گفت: تحمل کن.
- ۱.۴k
- ۰۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط