سلام من ای دخترم تو ای خانواده ثروتمند ما بزرگ ترین مافیا
سلام من ای دخترم تو ای خانواده ثروتمند ما بزرگ ترین مافیای کره هستیم من 14سالمه اسمم سولی هست و فامیلی من کیم هست خب دیگه بسه معرفی
•
•
•
•
امروز همه خونواده با دختر عمم وخوده عمه نشسته بودیم که پدرم گفت قرار از خانواده ای مافیای دیگه که خانواده جئون بود بیاد خاستگاری من ودختر عمم پدرم گفت که بزارم دختر عمم از لباسای من استفاده کنه گفتم باشه من ودختر عمم جنی رفتیم بالا رفتم دا خل اتاق و ای لباس مجلسی شیک که رنگش سیاه بود پوشیدم جنی از لباسام ای لباس تقریبا باز برداشت پوشید من گفتم
من: کمی باز نیست
جنی: تو کاریت نباشه
بعد آماده شدمای آرایش یاده کردم ای رژ صورتی زدم و ای ریمل و خط چشم
جنی ای آرایش خیلی غلیظ انجام داد ورفتیم پایین پدرم گفت همین الان میرسن نشستیم که زنگ در صداداد
زینگ
زینگ
زینگ
اوجوما رفت درو باز کرد خانواده جئون بود وارد شدن و پسرشون اون جئون جونکوک بود خانواده ها باهم حرف زدن و گفتن خود جونکوک کی رو میخادبرای من مهم نبود چون که من نمی خواستم ازدواج کنم جنی خودشو برتب کرد جونکوک گفت من سولی رو انتخاب کردم آره همون من خیلی تعجب کردم بعد جنی به من نگاه کرد من نگاش کردم از حرص داشت می ترکید بعد خانواده ها گفتن پس کی عروسی شون بشه گفتن دو ماه بعد چطوره خوبه همه قبول کردن
این پارت تموم شود بابای🙂
•
•
•
•
امروز همه خونواده با دختر عمم وخوده عمه نشسته بودیم که پدرم گفت قرار از خانواده ای مافیای دیگه که خانواده جئون بود بیاد خاستگاری من ودختر عمم پدرم گفت که بزارم دختر عمم از لباسای من استفاده کنه گفتم باشه من ودختر عمم جنی رفتیم بالا رفتم دا خل اتاق و ای لباس مجلسی شیک که رنگش سیاه بود پوشیدم جنی از لباسام ای لباس تقریبا باز برداشت پوشید من گفتم
من: کمی باز نیست
جنی: تو کاریت نباشه
بعد آماده شدمای آرایش یاده کردم ای رژ صورتی زدم و ای ریمل و خط چشم
جنی ای آرایش خیلی غلیظ انجام داد ورفتیم پایین پدرم گفت همین الان میرسن نشستیم که زنگ در صداداد
زینگ
زینگ
زینگ
اوجوما رفت درو باز کرد خانواده جئون بود وارد شدن و پسرشون اون جئون جونکوک بود خانواده ها باهم حرف زدن و گفتن خود جونکوک کی رو میخادبرای من مهم نبود چون که من نمی خواستم ازدواج کنم جنی خودشو برتب کرد جونکوک گفت من سولی رو انتخاب کردم آره همون من خیلی تعجب کردم بعد جنی به من نگاه کرد من نگاش کردم از حرص داشت می ترکید بعد خانواده ها گفتن پس کی عروسی شون بشه گفتن دو ماه بعد چطوره خوبه همه قبول کردن
این پارت تموم شود بابای🙂
- ۱.۸k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط