{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗

صبح روز بعد، مانیا طبق معمول زودتر از همه بیدار شد.

وقتی وارد آشپزخانه شد، دید جیمین از قبل اونجاست.

+ شما چرا اینجایید؟

جیمین که داشت برای خودش چای می‌ریخت، برگشت.

- خوابم نبرد.

+ چرا؟

- نمی‌دونم.

مانیا بهش نگاه کرد.

+ دوباره درد دارید؟

- نه.

چند لحظه سکوت کرد.

- فقط دلم می‌خواست با یکی حرف بزنم.

مانیا لبخند زد.

+ خب من اینجام.

جیمین لبخند کوچیکی زد.

- می‌دونم.

مانیا صبحانه رو آماده کرد و هر دو سر میز نشستن.

بعد از چند دقیقه جیمین گفت:

- امروز می‌خوام یه کاری انجام بدم.

+ چه کاری؟

- می‌خوام خودم تا حیاط برم.

مانیا با تعجب نگاهش کرد.

+ تنهایی؟

- آره.

+ مطمئنید؟

- باید کم‌کم یاد بگیرم بدون کمک راه برم.

مانیا سرش رو تکون داد.

+ باشه، ولی من پشت سرتون میام.

- قبول.

بعد از صبحانه، جیمین آروم از پله‌ها پایین رفت.

این بار تقریباً بدون کمک.

وقتی به حیاط رسید، نفس راحتی کشید.

مانیا از پشت سرش رسید.

+ موفق شدید.

جیمین لبخند زد.

- گفتم که می‌تونم.

+ خیلی مغرور شدید.

- خب حق دارم.

مانیا خندید.

چند دقیقه توی حیاط قدم زدن.

جیمین ناگهان گفت:

- مانیا...

+ بله؟

- وقتی درمانم تموم بشه، چی کار می‌کنی؟

مانیا کمی مکث کرد.

+ برمی‌گردم خونه.

جیمین قدمش متوقف شد.

- خونه؟

+ آره. بالاخره اینجا فقط محل کار منه.

جیمین نگاهش رو پایین انداخت.

- درسته.

مانیا متوجه تغییر حالتش شد.

+ چرا؟

- هیچی.

+ مطمئنید؟

جیمین لبخند زد.

- آره.

اما وقتی مانیا از کنارش رد شد، جیمین برای چند لحظه بهش خیره موند.

این اولین بار بود که به رفتن مانیا فکر می‌کرد.

و عجیب بود...

فقط فکر کردن بهش، حالش رو گرفته بود.


#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
دیدگاه ها (۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط