عکس خودمه
عکس خودمه :)
از شناسایی آمده بود. منطقه مثل موم توی دستش بود. با رگ و خون حسش میکرد. دل میبست و بعد میشناختش. اصلاً به خاطر همین بود که حتی وقتی بین بچهها نبود، از پشت بیسیم جوری هدایتشان میکرد که انگار هست. انگار داشت آنجا را میدید. عشق حاجی به زمینها بود که لوشان میداد، لخت و عور میشدند جلو حاجی.
دفترچهی یادداشتش را باز میکرد. هرچی از شناسایی بهش میرسید، توی دفترچهاش مینوشت، ریز به ریز. حالا داشت برای بقیه هم میگفت. این کار شب تا صبحش بود. صبح هم که ساعت چهار، هنوز آفتاب نزده، میرفتیم شناسایی تا نه شب. از نه شب به بعد تازه جلساتش شروع میشد. بعضی وقتها صدای بچهها در میآمد. همه که مثل حاجی اینقدر مقاوم نبودند.
شهید محمد ابراهیم همت ....
#برادر_شهیدم
#داداش_ابراهیم
#محمد_ابراهیم_همت
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
#شهید_همت
#ماه
#سردار_بی_سر
#حاجی
#شهید
#شهدا
#شهادت
#هفته_دفاع_مقدس
#دفاع_مقدس
از شناسایی آمده بود. منطقه مثل موم توی دستش بود. با رگ و خون حسش میکرد. دل میبست و بعد میشناختش. اصلاً به خاطر همین بود که حتی وقتی بین بچهها نبود، از پشت بیسیم جوری هدایتشان میکرد که انگار هست. انگار داشت آنجا را میدید. عشق حاجی به زمینها بود که لوشان میداد، لخت و عور میشدند جلو حاجی.
دفترچهی یادداشتش را باز میکرد. هرچی از شناسایی بهش میرسید، توی دفترچهاش مینوشت، ریز به ریز. حالا داشت برای بقیه هم میگفت. این کار شب تا صبحش بود. صبح هم که ساعت چهار، هنوز آفتاب نزده، میرفتیم شناسایی تا نه شب. از نه شب به بعد تازه جلساتش شروع میشد. بعضی وقتها صدای بچهها در میآمد. همه که مثل حاجی اینقدر مقاوم نبودند.
شهید محمد ابراهیم همت ....
#برادر_شهیدم
#داداش_ابراهیم
#محمد_ابراهیم_همت
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
#شهید_همت
#ماه
#سردار_بی_سر
#حاجی
#شهید
#شهدا
#شهادت
#هفته_دفاع_مقدس
#دفاع_مقدس
- ۱.۴k
- ۰۱ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط