دوباره غرق شده ام...درسکوت گوش خراش شب...
دوباره غرق شده ام...درسکوت گوش خراش شب...
و بین اینهمه ستاره...که موجب سرگیجه ام می شوند...
اطرافم پرازدرخت...پرازبی مهری...و پراز انسان...
که هیچ یک به دیگری توجهی ندارد...
سرم گیج میرود...بین اینهمه بی اعتنایی...
در بین این موجودات انسان نما...زیر رگبار نگاه های حاکی از نفرت...
شرم های ناشی از غفلت...وهنگامی که استشمام میکنم...به جای گل...بوی خیانت...
سرم گیج میرود...
حس میکنم چیزی مرا احاطه کرده است...
آری...اطرافم را گرفته است سیاهی...تباهی...گناهی که نکرده ام...
و درآتش عذابش...همچو هیزمی می سوزم...
و دراین آتش سوزان...که پرپاییش خود،اوج ناجوانمردیست...
سرم گیج میرود...
و بین اینهمه ستاره...که موجب سرگیجه ام می شوند...
اطرافم پرازدرخت...پرازبی مهری...و پراز انسان...
که هیچ یک به دیگری توجهی ندارد...
سرم گیج میرود...بین اینهمه بی اعتنایی...
در بین این موجودات انسان نما...زیر رگبار نگاه های حاکی از نفرت...
شرم های ناشی از غفلت...وهنگامی که استشمام میکنم...به جای گل...بوی خیانت...
سرم گیج میرود...
حس میکنم چیزی مرا احاطه کرده است...
آری...اطرافم را گرفته است سیاهی...تباهی...گناهی که نکرده ام...
و درآتش عذابش...همچو هیزمی می سوزم...
و دراین آتش سوزان...که پرپاییش خود،اوج ناجوانمردیست...
سرم گیج میرود...
- ۲۵۲
- ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط