پرسید: "چرا ناراحتی؟" هنوز کنار پنجره، رو به خیابان ایستا
پرسید: "چرا ناراحتی؟" هنوز کنار پنجره، رو به خیابان ایستاده بود، دوباره سیگار می کشید. این سیگار کشیدن پشت سر هم او مانند طرز صحبت کردنش با من، برایم غریب بود. در آن لحظه مانند زن زیبا و نه زیاد باهوشی بود که برای رفتن دنبال بهانه می گردد.
گفتم: " ناراحت نیستم، تو خودت این را می دانی. بگو که می دانی."
حرفی نزد، ولی سرش را پایین آورد و من در صورت اش دیدم که به زور جلوی گریه اش را گرفت. چرا؟ بهتر بود که گریه می کرد، به شدت و طولانی، آن وقت من می توانستم بلند شوم او را توی بازوانم بگیرم و ببوسم. ولی او را نبوسیدم، میل بوسیدن او را نداشتم و نمی خواستم به عنوان وظیفه یا عادت او را ببوسم.
عقاید یک دلقک
گفتم: " ناراحت نیستم، تو خودت این را می دانی. بگو که می دانی."
حرفی نزد، ولی سرش را پایین آورد و من در صورت اش دیدم که به زور جلوی گریه اش را گرفت. چرا؟ بهتر بود که گریه می کرد، به شدت و طولانی، آن وقت من می توانستم بلند شوم او را توی بازوانم بگیرم و ببوسم. ولی او را نبوسیدم، میل بوسیدن او را نداشتم و نمی خواستم به عنوان وظیفه یا عادت او را ببوسم.
عقاید یک دلقک
- ۲۹۸
- ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط