{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پاییز میرسد که میان اذان او

پاییز میرسد که میان اذان او

با برگ های رنگ پریده وضو کنم

ناباورانه کلبه ی احزان بسازم و

پیراهن عزیز تو را باز بو کنم

باید کلافِ شال تو را در بیاورم

هی رج به رج ببافم و هی آرزو کنم

وقت شنیدن دو نفر در صدای برگ

برگردم و به خاطرات قدیمی رجو کنم
 
او زود میرسد که به رسم همیشگی

در باره ی تو با همه گفت و گو کنم

عکس تو را بغل کنم و در تمام شهر
از چشم عابران خبری جست و جو کنم

او آمده به رخ بکشاند که نیستی

او آمده به تندی رگبار خو کنم

دلشوره ها امید مرا غرق کرده اند

باید که صبر و حوصله ام را رفو کنم
پاییز میرسد که خودم را از این به بعد

با نوع دیگری از خود رو به رو کنم
دیدگاه ها (۱)

در بازی زندگی.....یاد میگیری:اعتماد به حرف های قشنگ بدون پشت...

حرف های مرا نمیفهمنددلم تنگ میشود و در آتش عشق دیرینه ای ما...

هیچ کس در هیچ کجا چمدانی همراهش نیست که پر از حال خوب برای م...

🍃 🌸 🎶 🍃 🌸 🎶 🍃 🌸 🎶 “در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط