{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بخونید, خیلی قشنگه

بخونید, خیلی قشنگه

"مادری" تعریف میکرد:
نمک، سنگ بود.
برنجِ چلو را ساعتی با "نمک‌سنگ" می‌خواباندیم تا کم‌کم شوری بگیره...

غذا را چند ساعتی روی "شعله‌ی ملایم" چراغ خوراک‌پزی می‌نشاندیم تا جا بیفته...

یخ‌کرده و تکیده کنار "علاءالدین و والور" می‌نشستیم تا جون‌مون آروم گرم بشه...

عکسِ یادگاریِ توی "دوربین" را هفته‌ای، ماهی به انتظار می‌نشستیم تا فیلم به آخر برسه و ظاهر بشه!

"آهنگِ تازه‌ی آوازه‌خوان" را صبر می‌کردیم تا از آب بگذره و کاست بشه و در پخشِ صوت بخونه...

قلک داشتیم؛ با سکه‌ها حرف می‌زدیم تا "حسابِ اندوخته" دست‌مون بیاد.

حلیم را باید «حلیم» می‌بودیم تا "جمعه‌ی زمستانی" فرا برسه و در کام مون بشینه.

"هر روز سر می‌زدیم به پست‌خانه، به جست و جویِ خط و خبری عاشقانه، مگر که برسه..."

گوش می‌خوابوندیم به "انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبی، نیمه‌شبی، بامدادی، گاهی، بی‌گاهی؛"

انتظار معنا داشت...
دقایق «سرشار» بود.

هر چیز یک "صبوری" می‌خواست ،تا پیش بیاد،
تا زمانش برسه.تا جا بیفته.!
تا "قوام" بیاد: غذا، خرید، تفریح، سفر، خاطره، دوستی، رابطه، عشق...

"انتظار" مارا قدردان ساخته بود...

* حالا فهمیدی چرا این روزها کسی قدردان نیست؟! *

❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤
دیدگاه ها (۴۴)

یه روز خوب شروع شدهیه روز خوبی که خدا بهت هدیه داده🎁 تا بتون...

ســـ😊 ــلام زندگی ... ❤ امروز فرصتی دوباره است ☀ ️پس سخت نگی...

عزیزترین آدمها مثل پازل میمونن اگه نباشن . . .نه جاشون پر می...

خلاقیت با گیره چوبی#هنریممنون میشم به کانال من که مجموعه ای ...

عشق پر مشغله : پارت چهل و دوم

My lovely neighbor part : 24

Part5 عشق من+خب دیگه من از اونجا میام ایران و میام مدرسه ات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط