«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۴۵
صبح آرامی بود.
نور خورشید از پنجرههای بزرگ ویلا روی کف چوبی خانه افتاده بود و سکوت دلنشینی تمام اتاقها را پر کرده بود.
بعد از یک هفته دوری، خانه دوباره حالوهوای دیگری داشت.
انگار نبودن جونگکوک تمام این مدت، فضای خانه را خالی کرده بود.
اما حالا برگشته بود؛ درست همان جایی که هایون منتظرش مانده بود.
هایون با نوری که از لابه لای پرده اتاقش به چشماش تابید، بیدار شد .
کمی سرش رو چرخوند و چشمانش را کامل باز کرد
جونگ کوک مثل یک خرگوش کوچک و ارام خوابیده بود.
با تنه لخت، دست هایش رو دور ک*مر هایون حلقه کرده بود و به خودش چسبونده بود.
نفس های داغش به سینه های لخت هایون برخورد میکرد و هایون از این حس خوبی می گرفت.
«بیدار شدی؟ »
کوک با صدای بم و خوابالو زمزمه کرد.اخم ظریفی بین ابرو هاش بوجود اومد.
« اوهوم، بلند نمیشی؟ »
« نه، فعلا می خوام توی همین وضعیت بمونم »
هایون کمی خجالت کشید و ل*ب هاش رو گزید همون موقع کوک با سرعت روی هایون خیم*ه زد و اخم غلیظی بین ابرو هاش دیده میشد .
« کوک؟ »
« چرا ل*ب ها تو گاز زدی ؟ »
«خب.. »
کوک چند مک عمیق از ل*ب هاش گرفت و خمار به چشم هاش نگاه کرد.
« دیگه نبینم که اون ل*ب های خوشمزه ات رو گاز بزنی.. »
هایون می تونست حس کنه که کل صورتش از خجالت قرمز شده.
« ببینم تو از من خجالت میکشی؟ »
« چیزه نه... »
کوک یک چهره بیخیالی گرفتو شروع کرد مک*یدن ل*ب های هایون.
.
.
کوک با نفس زد جدا شد.
« دیگه نه ل*ب هاتو گاز میگیری، نه از من خجالت میکشی »
« باشه »
« بابت صبحونه ممنون میرم اماده شم. »
جونگ کوک بلند شد، یک شلوار جاگر مشکی پوشیده بود و با همون راه رفتن سر سنگینش دختر رو توی اتاق تنها گذاشت و به سمت اتاق خودش رفت.
هایون لحظه ای زیر پتو رو نگاه کرد، که دید فقط یک شلوار جاگر سفید به تن داره و تنه اش کاملا لخ*ته .
« هییییییی واااایییی ی »
و هایون از شدت خر ذوق بودن روی تخت غلط می زد.
با یاداوری دیشب جیغی کشید.
« وایییی یعنی من.. نه هایون اروم باش اون خواب بوده ولی من الان کوک منو..... ععععررررررر » ( خاک تو سرت کنم به اون میگی خواب بوده )
هایون به خودش اومد و مستقیم رفت حمام...
۱۰ مین بعد جلوی میز ارایش نشست و موهاش رو خشک کرد و یک ارایش خیلی کم کرد .
لباس پوشیدن و پایین رفت.
جونگ کوک هنوز توی اتاق بود.
هایون از آشپزخانه بیرون آمد و با دو فنجان قهوه وارد پذیرایی شد.
یکی را روی میز گذاشت و دیگری را جلوی جونگکوک گرفت.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و عکسهای پاریس را از گوشیاش نگاه میکرد.
وقتی فنجان را گرفت، لبخند کوچکی زد و گفت:
«دقیقاً همون چیزی که لازم داشتم.»
هایون روبهرویش نشست.
«پس اعتراف کن قهوههای من از قهوههای پاریس بهتره.»
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
«این یکی رو قبول دارم.»
هایون خندید و گفت: «فقط همین یکی؟»
جونگکوک هم خندید: «زیادهخواه شدی.»
چند دقیقه بعد، هر دو تصمیم گرفتند صبحانه را با هم درست کنند.
هایون مشغول آماده کردن مواد بود و جونگکوک مسئول درست کردن تخممرغ شد.
اما کمتر از پنج دقیقه بعد، آشپزخانه تبدیل به میدان جنگ شد.
آرد روی میز ریخته بود و هایون با خنده تلاش میکرد جونگکوک را از نزدیک شدن به ماهیتابه دور کند.
جونگکوک گفت: «من خودم بلدم!»
هایون جواب داد: «آخرین باری که گفتی بلدم، آشپزخونه رو دود برداشته بود!»
صدای خندههایشان تمام خانه را پر کرد.
بعد از صبحانه، جونگکوک تصمیم گرفت وسایلش را مرتب کند.
هایون هم برای کمک وارد اتاق شد.
وقتی در چمدان باز شد، لباسهای پاریس و چند وسیله شخصی داخل آن دیده میشد.
هایون یکی از لباسها را برداشت و گفت:
«این رو چرا خریدی؟»
جونگکوک جواب داد:
«یادم نیست.»
هایون با خنده گفت:
«یعنی حتی خودت هم نمیدونی چی خریدی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت: «وقتی آدم خسته باشه، اتفاقای عجیبی میفته.»
هایون هنگام مرتب کردن لباسها، هدفون مشکی جونگکوک را پیدا کرد.
همان هدفونی که دفعه قبل جا گذاشته بود.
با شیطنت آن را بالا گرفت و گفت:
«این بار حواست بود جا نذاری؟»
جونگکوک خندید.
«آره، چون میدونستم یکی هست که دوباره برام میدوه دنبالش.»
ادامش پست بعدی...
پارت : ۴۵
صبح آرامی بود.
نور خورشید از پنجرههای بزرگ ویلا روی کف چوبی خانه افتاده بود و سکوت دلنشینی تمام اتاقها را پر کرده بود.
بعد از یک هفته دوری، خانه دوباره حالوهوای دیگری داشت.
انگار نبودن جونگکوک تمام این مدت، فضای خانه را خالی کرده بود.
اما حالا برگشته بود؛ درست همان جایی که هایون منتظرش مانده بود.
هایون با نوری که از لابه لای پرده اتاقش به چشماش تابید، بیدار شد .
کمی سرش رو چرخوند و چشمانش را کامل باز کرد
جونگ کوک مثل یک خرگوش کوچک و ارام خوابیده بود.
با تنه لخت، دست هایش رو دور ک*مر هایون حلقه کرده بود و به خودش چسبونده بود.
نفس های داغش به سینه های لخت هایون برخورد میکرد و هایون از این حس خوبی می گرفت.
«بیدار شدی؟ »
کوک با صدای بم و خوابالو زمزمه کرد.اخم ظریفی بین ابرو هاش بوجود اومد.
« اوهوم، بلند نمیشی؟ »
« نه، فعلا می خوام توی همین وضعیت بمونم »
هایون کمی خجالت کشید و ل*ب هاش رو گزید همون موقع کوک با سرعت روی هایون خیم*ه زد و اخم غلیظی بین ابرو هاش دیده میشد .
« کوک؟ »
« چرا ل*ب ها تو گاز زدی ؟ »
«خب.. »
کوک چند مک عمیق از ل*ب هاش گرفت و خمار به چشم هاش نگاه کرد.
« دیگه نبینم که اون ل*ب های خوشمزه ات رو گاز بزنی.. »
هایون می تونست حس کنه که کل صورتش از خجالت قرمز شده.
« ببینم تو از من خجالت میکشی؟ »
« چیزه نه... »
کوک یک چهره بیخیالی گرفتو شروع کرد مک*یدن ل*ب های هایون.
.
.
کوک با نفس زد جدا شد.
« دیگه نه ل*ب هاتو گاز میگیری، نه از من خجالت میکشی »
« باشه »
« بابت صبحونه ممنون میرم اماده شم. »
جونگ کوک بلند شد، یک شلوار جاگر مشکی پوشیده بود و با همون راه رفتن سر سنگینش دختر رو توی اتاق تنها گذاشت و به سمت اتاق خودش رفت.
هایون لحظه ای زیر پتو رو نگاه کرد، که دید فقط یک شلوار جاگر سفید به تن داره و تنه اش کاملا لخ*ته .
« هییییییی واااایییی ی »
و هایون از شدت خر ذوق بودن روی تخت غلط می زد.
با یاداوری دیشب جیغی کشید.
« وایییی یعنی من.. نه هایون اروم باش اون خواب بوده ولی من الان کوک منو..... ععععررررررر » ( خاک تو سرت کنم به اون میگی خواب بوده )
هایون به خودش اومد و مستقیم رفت حمام...
۱۰ مین بعد جلوی میز ارایش نشست و موهاش رو خشک کرد و یک ارایش خیلی کم کرد .
لباس پوشیدن و پایین رفت.
جونگ کوک هنوز توی اتاق بود.
هایون از آشپزخانه بیرون آمد و با دو فنجان قهوه وارد پذیرایی شد.
یکی را روی میز گذاشت و دیگری را جلوی جونگکوک گرفت.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و عکسهای پاریس را از گوشیاش نگاه میکرد.
وقتی فنجان را گرفت، لبخند کوچکی زد و گفت:
«دقیقاً همون چیزی که لازم داشتم.»
هایون روبهرویش نشست.
«پس اعتراف کن قهوههای من از قهوههای پاریس بهتره.»
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
«این یکی رو قبول دارم.»
هایون خندید و گفت: «فقط همین یکی؟»
جونگکوک هم خندید: «زیادهخواه شدی.»
چند دقیقه بعد، هر دو تصمیم گرفتند صبحانه را با هم درست کنند.
هایون مشغول آماده کردن مواد بود و جونگکوک مسئول درست کردن تخممرغ شد.
اما کمتر از پنج دقیقه بعد، آشپزخانه تبدیل به میدان جنگ شد.
آرد روی میز ریخته بود و هایون با خنده تلاش میکرد جونگکوک را از نزدیک شدن به ماهیتابه دور کند.
جونگکوک گفت: «من خودم بلدم!»
هایون جواب داد: «آخرین باری که گفتی بلدم، آشپزخونه رو دود برداشته بود!»
صدای خندههایشان تمام خانه را پر کرد.
بعد از صبحانه، جونگکوک تصمیم گرفت وسایلش را مرتب کند.
هایون هم برای کمک وارد اتاق شد.
وقتی در چمدان باز شد، لباسهای پاریس و چند وسیله شخصی داخل آن دیده میشد.
هایون یکی از لباسها را برداشت و گفت:
«این رو چرا خریدی؟»
جونگکوک جواب داد:
«یادم نیست.»
هایون با خنده گفت:
«یعنی حتی خودت هم نمیدونی چی خریدی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت: «وقتی آدم خسته باشه، اتفاقای عجیبی میفته.»
هایون هنگام مرتب کردن لباسها، هدفون مشکی جونگکوک را پیدا کرد.
همان هدفونی که دفعه قبل جا گذاشته بود.
با شیطنت آن را بالا گرفت و گفت:
«این بار حواست بود جا نذاری؟»
جونگکوک خندید.
«آره، چون میدونستم یکی هست که دوباره برام میدوه دنبالش.»
ادامش پست بعدی...
- ۴۷۴
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط