روانی منP8

ویوهانا
وقتی این‌ حرف رو زد یه حس خاصی بهم دست داد
یه حسی مثل حس دلگرمی
نمیشه اسم این حس رو گذاشت امنیت..دلگرمی میتونه توصیف بهتری باشه

تهیونگ همینجور داشت سیگارشو میکشید و به دیوار سلولش نگاه می‌کرد

کنارش حس میکردم آدم خاصی هستم..ولی یه سوال ذهنم رو درگیر کرده
نمی‌دونم پرسیدنش درسته یا نه

ممکنه عصبی بشه؟ممکنه جوابی نداشته باشه؟
ممکنه از سوالم تعجب کنه؟
یهو گفت

تهیونگ:پرنسس چی ذهنتو درگیر کرده؟
هانا:آم..چیزی نیست
تهیونگ:من خوب میدونم که الان چه حسی داری
من آدم خنگی نیستم هانا

هانا:خب..راستش یه سوال ازت داشتم
تهیونگ:بپرس..من همیشه برای جواب به سوال های تو٪#حاضرم
هانا:چی باعث شد که جذب من بشی؟
تهیونگ:سوال جالبی بود..
هانا:اگه نمیتونی یا نمیخوای جواب بدی من…

تهیونگ:هیس!اولا بدم میاد کسی وسط حرفم بپره
دوما من هیچ چیزی برام غیرممکن نیست و سوما تو اگر چیزی بخوای..من همیشه انجامش میدم
حتی اگه درحال مرگ باشم،پرنسسم
هانا:پس بگو !

تهیونگ:نمی‌دونم از کجا شروع کنم؟از اون صدات که بی‌همتا هست؟از اون موهات که مثل موج های دریا هست؟از اون نور چشمات که مثل نور ستارگان هست؟از اون لبخندت که قلب منو به تپش درمیاره؟از کدوم بگم؟

هانا:(نگاه متعجب)

تهیونگ:میدونی هرگز عاشق نشدم
هردختری سمتم اومد یا کشتمش یا ردش کردم
هیچ چیز نداشتن که باعث بشه جذبشون بشم

ولی‌تو؟وقتی دیدمت فهمیدم همون آدمی
فهمیدم نه تنها جسمت..بلکه روحتم منو مجذوب میکنه

فهمیدم تو همون ماه‌ای هستی که شبم با اون زیبا میشه
فهمیدم تو همون خورشیدی هستی که صبح‌ام رو میتونم با همان شروع کنم
اوه…زیادی گفتم..اولین باره که حسم رو به یکی میگم
هانا:حرفات رو میشه باور کرد؟
تهیونگ:من هرگز دروغ نمیگم،پرنسس
وقتی از اینجا بیرون بیام تو فقط پرنسس نیستی،بلکه ملکه ی منی
هانا:چی؟منظورت رو نفهمیدم!

تهیونگ:بزودی منظورمو میفهمی(نیشخند)
*صدای گوشی هانا بلند شد
تهیونگ:کی داره بهت زنگ میزنه؟
هانا:نه کسی زنگ نمیزنه ساعت کوک کرده بودم تا سریع برسم مدرسه و الانم باید برم
تهیونگ:دوست داشتم بیشتر بمونی..برو و هر اتفاقی که افتاد رو به من بگو!

هانا:حتما..بعد مدرسه میام پیشت
تهیونگ:(نیشخند)بای پرنسس
هانا:بابایییی

^هانا سوار دوچرخه شد و به سمت مدرسه حرکت کرد
از اونجا تا مدرسه اش تقریبا 20min راه بود
6:50
هانا رسید و طبق معمول منتظر قلدر ها بود..امیدوار بود امروز کارش نداشته باشن

ویو هانا
نزدیک کلاسم شدم و در کلاس رو باز کردم
منتظر بودم که یه آب یا رنگ ریخته بشه روم و درکمال تعجب هیچی نشد
کمی به قلدر ها نگاه کردم..زیر لب میخندیدن
انگار یه نقشه ی دیگه برام داشتن بیخیال شدم و کنار لانیا نشستم و گفت

لانیا:عجبببب زود اومدی
هانا:اره خب از ساعت 5 صبح بیدارماااا
لانیا:خیلیه خببب..خوندی؟
هانا:چیو؟مگه باید چیزی میخوندم؟
لانیا:اوهههه نوووو..اسکل امروز امتحان داریمممم
هانا:منظورت چیههه(کمی داد)
*کل کلاس به هانا نگاه کردن
لانیا:ببند دهنتوو بهت میرسونم

هانا:خیلیه خب باشه
*معلم اومد و همه سرپا شدن
<اسم معلم:هوانگ سوهام>
هوانگ:بشینید دوستان..میخواستم قبل درس درمورد یه موضوعی صحبت کنیم

کل کلاس:چه موضوعی؟
هوانگ:همونطور که میدونید کیم تهیونگ در تیمارستان نزدیک مدرسمون بستری شده
و خب احتمال فرار کردنش خیلی خیلی زیاده

^هانا وقتی اسم کیم تهیونگ رو میشنوه بدنش میلرزه..نه از تعجب..از ترس
هوانگ:و ازتون خواهش می‌کنم که حواستون باشه که بلایی سرتون نیاد
ما تمام تلاشمون رو می‌کنیم که امنیت شمارو کامل کنیم
«معلم نگاهش به هانا میوفته»
هوانگ:…..

راضی هستین؟
دیدگاه ها (۰)

روانی منP9

روانی من P9(ادامه)

روانی من(افراد)

روانی من P7

پارت ۷ویو رزی:بلند شدم رفتم دستشویی کارای لازم رو کردم و فرم...

پارت ۳ ویو اترفتم توی مدرسه خبری از هانا نبود ، رفتم توی کلا...

پارت ۸( خب بچه ها علامت هارو دوباره براتون میذارم)دینا=* ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط