{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من در آغوش تو چیزی دیدم

من در آغوش تو چیزی دیدم
که مرا برد به سوی رؤیا
و به سوی عطشی بی پایان
و چنان آغوشت
خون عشقی که زمانهای مدید
منجمد بود به رگهای تنم
به تلاطم انداخت که تمام بدنم آتش شد
و به دنبال چنین حادثه ای
درک سیب حوا
و شروع سفری تازه به دنیای وجود
که به دنبال خودش دلهره ها می آرد
یک چنین دلهره ی شیرینی ،
به جهان می ارزد
من به عالم ندهم حس این دلهره را.......
دیدگاه ها (۱)

سلامتےشبےکہدستموگرفتوگفتازت میخام هرگزترکم نکنےسلامتےروزےکہ ...

برای دوست داشتنت،،،، محتاج دیدنت نیستم،،،، اگر چه نگاهت آرام...

دنیا هم که از آن تو باشد تا زمانی که درون قلب یک زنجایی نداش...

استکان شکستهچای رادر خود نگه نمی دارد.درخت تبر خوردهمیوه نم...

راز گل شقایق شقایق گفت با خنده نه تبدارم، نه بیمارمگر سرخم، ...

𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆🂬 𝒅𝒂𝒖𝒈𝒉𝒕𝒆𝒓 𝑳𝒊𝒐𝒓𝒂🧺لᭂیؤرآ دآره ‌‌زنོگ میྏزنه ‌ൃ꯭ᩛ𑀂ַ᷎᷈...

در کوچک ترین جزئیات حضور داری

خودم همراه پدر جانباز عزیزم در زیارت امام رضا

پدر جانباز عزیزم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط