من در آغوش تو چیزی دیدم
من در آغوش تو چیزی دیدم
که مرا برد به سوی رؤیا
و به سوی عطشی بی پایان
و چنان آغوشت
خون عشقی که زمانهای مدید
منجمد بود به رگهای تنم
به تلاطم انداخت که تمام بدنم آتش شد
و به دنبال چنین حادثه ای
درک سیب حوا
و شروع سفری تازه به دنیای وجود
که به دنبال خودش دلهره ها می آرد
یک چنین دلهره ی شیرینی ،
به جهان می ارزد
من به عالم ندهم حس این دلهره را.......
که مرا برد به سوی رؤیا
و به سوی عطشی بی پایان
و چنان آغوشت
خون عشقی که زمانهای مدید
منجمد بود به رگهای تنم
به تلاطم انداخت که تمام بدنم آتش شد
و به دنبال چنین حادثه ای
درک سیب حوا
و شروع سفری تازه به دنیای وجود
که به دنبال خودش دلهره ها می آرد
یک چنین دلهره ی شیرینی ،
به جهان می ارزد
من به عالم ندهم حس این دلهره را.......
- ۳۶۷
- ۱۱ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط