{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معجزه زندگی )

معجزه زندگی )
پارت سی و چهار ( پارت نهایی )

همچنین یک لباس آبی رنگ به تن داشت با همسر سابق تهیونگ به شدت فرق داشت ... نه خیلی کوتاه میپوشید و نه خیلی آرایش بلکه زیبایی آن دختر هزاران برابر همسر سابق تهیونگ بود .. مخصوصا دل مهربان آن دختر .. نرم و آروم نشست سپس کفش های آبی رنگ مانند یاقوتی را به پایش برد سپس موهایش را شانه زد و آروم به پست انداخت وقتی آن صحنه برای تهیونگ دیده شد لحظه‌ای به این خوشگلی دخترک باور کرد و دیواری شد برایش که از دید شیشه و از دور سنگی. و آجوری ...
پسر بچه ای که حالا یا مهر و محبت در آغوش مادرش بود مادر جدیدش به شدت عاشق پسرش بود مخصوصا وقتی بهش شیر میداد ...
تهیونگ آروم پسر بچه را در گهواره دستی گذاشت که رنگ آبی به خودش داشت ( اسلاید ۲ )
سپس از دسته اش گرفت و همراه با ام دختر آبی پوش از ساختمان کوچیک خارج شد دخترک آروم به پشت به آن ساختمان نگاه کرد و یاد روز اولش افتاد چه از این ساختمان متنفر شد یا وقتی خودش را در درون استخر انداخت ... خجالت زده سوار ون سفید رنگ شد سپس همراهش تهیونگ هم نشست ... بلافاصله ماشین راهی شد ... تهیونگ لبخند ای زد سپس نرم دست دخترک را به دستش گرفت عمیق و با عشق تمام وجودش به چشم های بی رنگ زل زد
تهیونگ: از وقتی پسرم به دنیا اومده نرفتم پیش مادر و پدرم ولی حالا تو منو راضی کردی پشمک ...
دخترک نرم لبخند ای زد نه از تعریف تهیونگ بلکه از شدت خجالت بودن
ات: نه خجالتم ندین من شما رو راضی نکردم این شما بدین که دلتنگ پدر و مادر شیرینی خودتون شده بودین
تهیونگ تا حدی در گلو خندید و این باعث خنده دخترک هم میشد نه بخاطر حرف خودش .. بلکه بخاطر خنده های تهیونگ...
تهیونگ: وقتی میگم پشمکی بهت برمیخورد ولی مثل پشمکی
دخترک اورم و چیزی که به ذهنش رسید را بیان کرد دست بود که تصمیمی یهویی گرفت ولی دیگر اون دختر ۱۸ ساله تازه وارد نبود بلکه یه زن بالغ و شوهر دار تصمیم گرفت
ات : من .. میخواهم به عنوان همسر شما زندگی کنم
تهیونگ دست کوچیک و لاغر دخترک را بین دست هایش گرفت سپس آروم گفت
تهیونگ: همسر بودی پس قدمی به جلو هم برداشتی
دخترک نرم و خجالت زده خندید و همچنین این بار تهیونگ بود که از دیدن آن خنده ها لبخند زد سپس دست سمت کمر دخترک برد و سمت آغوش گرمش برد بلافاصله صدا خنده های شاد پسرش را شنید پسر بچه وقتی پدر و مادری را در آغوش هم دید تند خندید و دست پا زد .. مهربونیت در زندگی کار سختی نیست بلکه باید خودت بیدارش کنی تا کله زندگی خودش برات راحتر بشه اینو بهت قول میدم ...

پایان
دیدگاه ها (۱۵)

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

در سرهای بچه داری پارت ۱۳

دردسر بچه داری پارت۴

دردسر های بچه داری پارت۵

#in_your_eyespart_11۱ویو کایلاخونه از همون صبح شلوغ شده بودچ...

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۵ | «وقتی لبخندت دلیل ...

سناریو

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط