پارت ۲۷

(یک قدم برمی‌دارد سمت در. دو قدم.)

(صدای جیمز. بدون اینکه برگردد. بدون اینکه دست از ورق زدن بردارد.)

· "کجا به سلامتی؟"

(کلارا می‌ایستد. یخ می‌زند. دستش روی دستگیره در است. ولی نمی‌چرخاندش.)

(چند ثانیه سکوت. فقط صدای ورق زدن کتاب.)

(جیمز آرام برمی‌گردد. کتاب را گذاشته روی میز. دست‌ها هنوز توی جیبش. نگاهش به کلاراست. سرد. معمولی. انگار که انتظارش را داشته.)

· "فکر کردی می‌تونی فرار کنی؟"

(کلارا دستش را از روی دستگیره برمی‌دارد. برمی‌گردد. صورتش را صاف می‌کند. عصبانیت را قایم می‌کند. ترس را قایم می‌کند. همه چیز را قایم می‌کند.)

· "در قفل بود."

· "آره."

· "پس چطور..."

· "قفل‌ها برای من نیست."

(کلارا مشت‌هایش را گره می‌کند. باز می‌کند. دوباره گره می‌کند.)

· "حق نداری بیای توی اتاق من."

· "حق؟" (یک ابرو بالا می‌اندازد) "قوانین قصر می‌گه ولیعهد می‌تونه هر جایی بره. حتی اتاق دورگه‌ها."

(کلمه "دورگه" را با یه لحن عجیبی می‌گوید. نه تحقیر. نه تمسخر. فقط... عادی. انگار که دارد می‌گوید "آسمان آبی است".)

(کلارا از این عادی بودن بیشتر از هر چیز دیگه‌ای عصبانی می‌شود.)

· "چرا اومدی؟"

· "گفتم بعداً می‌بینمت."

· "الان بعداً نیست."

· "برای من هست."

(جیمز از میز دور می‌شود. چند قدم توی اتاق راه می‌رود. به قفسه کتاب نگاه می‌کند. به تخت. به پنجره. انگار دارد اتاق را ارزیابی می‌کند.)

(کلارا جای خودش ایستاده. دست‌هایش را روی سینه قفل کرده. نگاهش را از جیمز برنمی‌دارد.)

· "چند وقته اینجایی؟"

· "کافی."

· "کافی یعنی چی؟"

· "یعنی به اندازه‌ای که کتابهات رو ورق بزنم."

(کلارا به کتاب روی میز نگاه می‌کند. همان کتابی که دیشب داشت می‌خواند. صفحه‌ای که چند خطش را هم نفهمید.)

· "حق نداری کتابهای منو بخونی."

· "چیز مهمی توش نبود. فقط تاریخ. و چند تا نقاشی کوچیک. خوش خطی."

(آخرین کلمه را که می‌گوید، نگاهش می‌اندازد به کلارا. برای یک لحظه، خیلی کوتاه، یه چیزی توی چشم‌هایش هست. بعد محو می‌شود.)

(کلارا حس می‌کند دارد داغ می‌شود. نه از خجالت. از عصبانیت.)

· "اومدی فقط کتابهاتو ورق بزنی؟ یا یه هدف دیگه هم داری؟"

· "هدف که گفتم. بعداً می‌بینمت."

· "این شد بعداً؟ توی اتاق من؟ بدون اجازه؟"

· "اجازه که ندادی. اومدم خودم."

(کلارا نفس عمیقی می‌کشد. سعی می‌کند آرام باشد. نمی‌شود.)

· "چهار تا خواسته. بگو تمومش کنم بری."

(جیمز می‌ایستد. به کلارا نگاه می‌کند. چند ثانیه. طولانی.)

· "عجله داری؟"

· "آره. ازت متنفرم."

· "می‌دونم."

(یک قدم نزدیک‌تر می‌آید. کلارا عقب نمی‌رود. نمی‌خواهد ضعیف به نظر برسد.)

· "اولین خواسته."

(کلارا نفسش را حبس می‌کند. منتظر است.)

#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
دیدگاه ها (۶)

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۱ پارتویو &چند دقیقه گذشت.ته...

سناریو بی تی اس:وقتی بهشون بی محلی می‌کنی:چند ساعتی است که س...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

سناریو از شخصیت های توکیو ریونجرز☆موقعیت:~» توی دفترت درباره...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

پارت سوم: شبِ امتحان و تنهاییساعت از نیمه شب گذشته بود. چراغ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❺_بخش دوم_ از کشویم یک پد بهداشتی برمی‌دارم می‌چ...

### پارت چهارم: «مهرِ مرگ روی کارتِ آخر»نورِ نئونِ قرمز روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط