{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستانترسناک

🤯 #داستان_ترسناک

سلام
من یه پسر ۱۵ساله به اسم محمد طاها قنبرنیا هستم که یه روز با دوستم علی اشتیاق تصمیم گرفتیم وارد یه کارخونه نیمه ساخت نزدیک زمین فوتبال مون شیم😱
نه اینکه قدیمی و متروکه باشه...
فقط چند ساله که ساختش رو متوقف کردن
ساعت تقریبا چهار بعد از ظهر بود که من دنبال علی رفتم تا باهم بریم فوتبال⚽️
علی اومد و وقتی وارد زمین شدیم کسی نبود،،یه نیم ساعتی نشستیم اما بچه ها نیومدن
حوصلمون سر رفت🥱،،دیدم در کارخونه بازه،،به علی گفتم بریم ببینیم داخلش چه شکلیه
وقتی وارد کارخونه شدیم یه جای کاملا معمولی بود و هیچ چیز ترسناکی نداشت🫤
مصالح ساختمونی رو یه گوشه ای چیده بودن،،بوی غذای مونده کارگرا واقعا حال بهم زن بود🤮
یکم رفتیم جلوتر تا ببینیم میتونیم چیز جالبی پیدا کنیم یا نه🤔
وقتی یکم جلوتر رفتیم یه راه پله بود به دفتر مدیریت
جالب اینه که دفتر مدیریت کامل ساخته شده بود و میز و صندلی و حتی گل‌های مصنوعی توش قرار داشتن(از اونجایی که دور تا دور دفتر شیشه ای بود اینها رو دیدیم)😳
از پله ها بالا رفتیم تا فضای داخل دفتر رو ببینیم
اما وقتی درو باز کردیم...
چیزی رو که دیدم هیچ وقت فراموش نمیکنم😬
یه بز شاخدار سیاه با چشمای قرمز روی میز نشسته بود از ترس فقط دویدیم و به پشت سرمون هم نگاه نکردیم...😰

از اون به بعد وقتی به زمین فوتبال میریم همیشه حس می‌کنیم که اون از لابلای شیارهای دیوار داره نگامون می‌کنه...👁

------------------------------------------------
دیدگاه ها (۱)

#کلاسیک_پسند

#دارک#متروکه

پست هامو دوست دارین ؟

"مافیای من" part: 3 ...

فیک : Mafia Jungkook پارت :۲ ویو ا/ت: وقتی کارمون تموم شد رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط