{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حسین جان

حسین جان

چقدر حرف در این سینه ی من جمع شده،
چند وقتیست که با حال خودم درگیرم...

چند ماه است جلو تر به شما میگویم،
اربعین کرب و بلایم نبری میمیرم...
دیدگاه ها (۹)

امروز این مطلب را دیدم و با خودم فکر کردم ما بچه‌های ایران چ...

محبوب من:🌸❤آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده ای که چرا از ...

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

ماه پنبه ای

اسیر مافیا پارت ⁷دیگه کنترلش از دست داد و تا خواستم سیلی برن...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

به یاد همون بچه هایی که امروز به جای اینکه بشینن روی نیمکت ه...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط