{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هزاران بار خوردم چوب عشق و باز بیمارم

هزاران بار خوردم چوب عشق و باز بیمارم
نمیدانم که من دیوانه هستم یا که بیکارم

که عاشق می شوم هر بار و می ریسند جانم را
ومن یک بار دیگر در پی این نا به هنجارم

همین که می کشم بیرون خودم را گیر می افتم
دوباره زلزله می آید و من زیر آوارم

تو ای آشفته گیسویی که افتادی زچشمانم
برو از فکر من بیرون پریشان است افکارم

غزل دیگر نمی گویم که یاد عشق می افتم
دگر از هر چه دل هر آنچه دلدار است بیزارم
دیدگاه ها (۱)

اصلا نمیخواهم برایم این و آن باشیکافیست وقتی با تو هستم مهرب...

همچو کوهی که درونش نم دریا دارددر دلم درد زیاد است ولی ...

سلام ماه قشنگم که گُل به سر داری!از اشتیاق دل تنگ من خبر دار...

سروده ام غزلی از تو عاشقانه گُلمببین برای تو گفتم چه شاعرانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط