حکایت رفاقت

حکایت رفاقت
حکایت سنگهای کنارساحله
اول یکی یکی
جمعشون میکنی تو بغلت
بعدشم یکی یکی
پرتشون میکنی تو آب
اما بعضی وقتا یه
سنگهای قیمتی گیرت میاد
که هیچوقت
نمیتونی پرتشون کنی


#hadisehbano💜
دیدگاه ها (۰)

به پیش چشم مردم ، روسری بر سر نمی کردمبه لطف توست تمرین می‌ک...

lنمیدونم چرا تو زندگیمهی نمیشه...هی نمیشه...هی نمیشه...هی نم...

تلخ یعنی ؛دچارِ آدمی باشیکه نمیخواهد راهِ چاره ات باشد...#ha...

آنکه می گفت دلش خانه ی دربست من استآنچنان دربدرم کرده که حیر...

سناریو پارت ۲ریکشنشون وقتی آرمی هستی رفتی فن ساین و گریه میک...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط