پارت ۹۰ | «فاصلهای که از یک سوءتفاهم شروع شد...»
پارت ۹۰ | «فاصلهای که از یک سوءتفاهم شروع شد...»
سه روز بعد...
همهچیز آرام به نظر میرسید.
اعضا برای اجرای جدید آماده میشدند و مانلی هم آخرین تغییرات لباسها را انجام میداد.
اما...
آن آرامش قرار نبود زیاد دوام بیاورد.
---
صبح همان روز...
مدیر شرکت وارد اتاق طراحی شد.
«مانلی، یه خبر خوب دارم.»
مانلی از پشت میز بلند شد.
«بله؟»
«برای همکاری با یه برند معروف، ممکنه مجبور بشی چند هفته با تیم طراحی اونها کار کنی.»
مانلی با تعجب گفت:
«واقعاً؟»
«هنوز قطعی نیست، ولی احتمال زیاد انتخاب با توئه.»
لبخند کوچکی روی صورت مانلی نشست.
«ممنونم...»
---
در همان لحظه...
تهیونگ از کنار اتاق رد میشد.
ناخواسته فقط بخشی از صحبت را شنید.
«...چند هفته با یه تیم دیگه...»
«...احتمالاً انتخاب شده...»
همان چند جمله کافی بود.
قلبش فشرده شد.
با خودش فکر کرد:
«یعنی... قراره بره؟»
اما چیزی نپرسید.
آرام از کنار اتاق رد شد.
---
از آن روز...
رفتارش کمی تغییر کرد.
نه سرد...
نه بیاحترامی...
فقط ساکتتر از همیشه.
کمتر به اتاق طراحی میآمد.
کمتر شوخی میکرد.
کمتر لبخند میزد.
---
مانلی هم این تغییر را احساس کرد.
چند بار خواست دلیلش را بپرسد.
اما هر بار با خودش گفت:
«شاید فقط خستهست...»
بااینحال...
ته دلش نگران بود.
---
عصر...
اعضا برای پرو لباسها آمدند.
مانلی مشغول مرتب کردن کت تهیونگ بود.
هر دو ساکت بودند.
تهیونگ آرام گفت:
«خیلی زحمت کشیدی... ممنون.»
مانلی لبخند زد.
«این وظیفهی منه.»
همین.
گفتوگو همانجا تمام شد.
---
جیمین که از دور نگاهشان میکرد، آرام به نامجون گفت:
«این سکوت اصلاً طبیعی نیست.»
نامجون آهی کشید.
«فکر کنم یه سوءتفاهم بینشون به وجود اومده.»
---
شب...
مانلی روی تختش نشسته بود.
گوشی را برداشت.
چند بار اسم تهیونگ را باز کرد.
نوشت:
«همهچیز خوبه؟»
چند ثانیه نگاه کرد...
بعد پیام را پاک کرد.
گوشی را کنار گذاشت.
زیر لب گفت:
«قول داده بودم هر وقت ناراحت شدم، بهش بگم...»
«ولی چرا اینقدر سخته؟»
---
همان شب...
تهیونگ هم روی بالکن خانه ایستاده بود.
به آسمان بارانی نگاه میکرد.
گوشیاش را در دست گرفت.
خواست برای مانلی بنویسد:
«شنیدم قراره بری...»
اما...
نتوانست.
گوشی را خاموش کرد.
با خودش گفت:
«اگه واقعاً خوشحال باشه... نباید جلوی راهش رو بگیرم.»
---
آن شب...
هر دو تا دیر وقت بیدار ماندند.
هر دو دلشان برای هم تنگ شده بود...
اما هیچکدام قدم اول را برنداشت.
و درست از همین سکوت...
فاصلهای شروع شد که هر دو را بیشتر از همیشه میترساند.
---
پایان پارت ۹۰... 🤍🍂
«گاهی یک سوءتفاهم کوچک، از هزار کیلومتر فاصله دردناکتر است...»
سه روز بعد...
همهچیز آرام به نظر میرسید.
اعضا برای اجرای جدید آماده میشدند و مانلی هم آخرین تغییرات لباسها را انجام میداد.
اما...
آن آرامش قرار نبود زیاد دوام بیاورد.
---
صبح همان روز...
مدیر شرکت وارد اتاق طراحی شد.
«مانلی، یه خبر خوب دارم.»
مانلی از پشت میز بلند شد.
«بله؟»
«برای همکاری با یه برند معروف، ممکنه مجبور بشی چند هفته با تیم طراحی اونها کار کنی.»
مانلی با تعجب گفت:
«واقعاً؟»
«هنوز قطعی نیست، ولی احتمال زیاد انتخاب با توئه.»
لبخند کوچکی روی صورت مانلی نشست.
«ممنونم...»
---
در همان لحظه...
تهیونگ از کنار اتاق رد میشد.
ناخواسته فقط بخشی از صحبت را شنید.
«...چند هفته با یه تیم دیگه...»
«...احتمالاً انتخاب شده...»
همان چند جمله کافی بود.
قلبش فشرده شد.
با خودش فکر کرد:
«یعنی... قراره بره؟»
اما چیزی نپرسید.
آرام از کنار اتاق رد شد.
---
از آن روز...
رفتارش کمی تغییر کرد.
نه سرد...
نه بیاحترامی...
فقط ساکتتر از همیشه.
کمتر به اتاق طراحی میآمد.
کمتر شوخی میکرد.
کمتر لبخند میزد.
---
مانلی هم این تغییر را احساس کرد.
چند بار خواست دلیلش را بپرسد.
اما هر بار با خودش گفت:
«شاید فقط خستهست...»
بااینحال...
ته دلش نگران بود.
---
عصر...
اعضا برای پرو لباسها آمدند.
مانلی مشغول مرتب کردن کت تهیونگ بود.
هر دو ساکت بودند.
تهیونگ آرام گفت:
«خیلی زحمت کشیدی... ممنون.»
مانلی لبخند زد.
«این وظیفهی منه.»
همین.
گفتوگو همانجا تمام شد.
---
جیمین که از دور نگاهشان میکرد، آرام به نامجون گفت:
«این سکوت اصلاً طبیعی نیست.»
نامجون آهی کشید.
«فکر کنم یه سوءتفاهم بینشون به وجود اومده.»
---
شب...
مانلی روی تختش نشسته بود.
گوشی را برداشت.
چند بار اسم تهیونگ را باز کرد.
نوشت:
«همهچیز خوبه؟»
چند ثانیه نگاه کرد...
بعد پیام را پاک کرد.
گوشی را کنار گذاشت.
زیر لب گفت:
«قول داده بودم هر وقت ناراحت شدم، بهش بگم...»
«ولی چرا اینقدر سخته؟»
---
همان شب...
تهیونگ هم روی بالکن خانه ایستاده بود.
به آسمان بارانی نگاه میکرد.
گوشیاش را در دست گرفت.
خواست برای مانلی بنویسد:
«شنیدم قراره بری...»
اما...
نتوانست.
گوشی را خاموش کرد.
با خودش گفت:
«اگه واقعاً خوشحال باشه... نباید جلوی راهش رو بگیرم.»
---
آن شب...
هر دو تا دیر وقت بیدار ماندند.
هر دو دلشان برای هم تنگ شده بود...
اما هیچکدام قدم اول را برنداشت.
و درست از همین سکوت...
فاصلهای شروع شد که هر دو را بیشتر از همیشه میترساند.
---
پایان پارت ۹۰... 🤍🍂
«گاهی یک سوءتفاهم کوچک، از هزار کیلومتر فاصله دردناکتر است...»
- ۱۰۷
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط