خب
خب....
درود رفقا
امممممم
خب بنده تصمیم گرفتم یه اتفاقی که برام افتاده بود رو باهاتون درمیون بزارم و این اتفاق برای 10روز پیشه و بلاخره تصمیم قطعیمو گرفتم تا این موضوع رو بهتون بگم و راستش این اتفاق هنوزه ادامه داره و بخدا قسم که دارم راستشو میگم
خب داستان از جایی شروع شد که:
یه رو مثل همه روز ها خسته کننده و عادی بود که تقریبا ساعتای11شب بود که با خانوادم بحثم شد و حرفایی از اونا شنیدم که واقعا حالمو بد کرده بود و اصلا وعضیت روحی درست و حسابی نداشتم درحدی که نقشه کشـتن خودم رو کشیده بودم و خب من بعد دعوا میرم رو تختم دراز میکشم و میرم زیر پتو و داشتم برای حال خودم گریه ساکت میکردم یه 5دقه ای میگذره که یهو احساس میکنم یکی منو از پشت بغل کره و یه دست رو پهلوم احساس کردم فکر کردم خواهرمه که داره اذیتم میکنه چون همیشه تو اون وعض بودم هی اذیتم میکرد عصبانی شدم و سریع از زیر پتو بیرون اومدم...ولی خشکم زد خواهرم خوابیده بود با اینکه اون دستو هنوز داشتم رو پهلوم احساس میکردم
بدم یخ کرده بود.....یهو....یهو همه غم و ناراحتیم از بین رفت...انگار اصلا ناراحت نبودم....و باز رفتم زیر پتو و شروع کردم به دعا کردن و خوندن سوره های قرآن (داخل گوشیم یه چنتایی سوره قرآنی دارم که معمولا میکن خیلی خوبه مشکل گشاهست )
ولی اون دستو هنوز داشتم احساس میکردم یکم که میگذره خوابم میگیره و میخوابم
وقتی بیدار میشم حالم خیلی خوب بود ولی باز از داخل یکم پریشون بودم و خدا رو شکر اون دست رو دیگه احساس نمیکردم.... ولی کلی از قسمت های بدم کبودی های ریز بود قسمت هایی از بدنم که حتی یه ذره هم امکان نداره بخواد کبود بشه و...خب روز قبلش رو بدنم اصلا جای کبودی نبود
خب این از اتفاقی بود که برام رخ داد ولی باز وقتی ناراحت میشم دوباره اون حس بغل شدن احساس میکنم چه ایستاده باشم چه بخوام جایی نشسته باشم و این چند وقته انگار تبدیل به دوتا شدن انگار دوتا ادم منو هم زمان بغل میکنن.....وخب امیدوارم با این وضع مشکلی برام پش نیاد
و اگه درباره موجودات ماورایی میدونین حتمی تو کامنتا بگین چون واقعا سردرگمم و نمی دونم باید چیکار کنم ولی باز رفیقم گفت به احتمال زیاد همزادمه ولی باز من مطمئن نیستم بخاطر همین حتمی نظری درباره این اتفاق دارین یا چیزی میدونین به من تو کامنتا بگین...
و این نکته رو بگم که اصلا نگین که برم به خانوادم بگم چون اونا به این چیزا باور ندارن و بهم میگن دیوانه شدمو این حرف ها....
"من سابقه این اتفاقا عجیب رو دارم "
درود رفقا
امممممم
خب بنده تصمیم گرفتم یه اتفاقی که برام افتاده بود رو باهاتون درمیون بزارم و این اتفاق برای 10روز پیشه و بلاخره تصمیم قطعیمو گرفتم تا این موضوع رو بهتون بگم و راستش این اتفاق هنوزه ادامه داره و بخدا قسم که دارم راستشو میگم
خب داستان از جایی شروع شد که:
یه رو مثل همه روز ها خسته کننده و عادی بود که تقریبا ساعتای11شب بود که با خانوادم بحثم شد و حرفایی از اونا شنیدم که واقعا حالمو بد کرده بود و اصلا وعضیت روحی درست و حسابی نداشتم درحدی که نقشه کشـتن خودم رو کشیده بودم و خب من بعد دعوا میرم رو تختم دراز میکشم و میرم زیر پتو و داشتم برای حال خودم گریه ساکت میکردم یه 5دقه ای میگذره که یهو احساس میکنم یکی منو از پشت بغل کره و یه دست رو پهلوم احساس کردم فکر کردم خواهرمه که داره اذیتم میکنه چون همیشه تو اون وعض بودم هی اذیتم میکرد عصبانی شدم و سریع از زیر پتو بیرون اومدم...ولی خشکم زد خواهرم خوابیده بود با اینکه اون دستو هنوز داشتم رو پهلوم احساس میکردم
بدم یخ کرده بود.....یهو....یهو همه غم و ناراحتیم از بین رفت...انگار اصلا ناراحت نبودم....و باز رفتم زیر پتو و شروع کردم به دعا کردن و خوندن سوره های قرآن (داخل گوشیم یه چنتایی سوره قرآنی دارم که معمولا میکن خیلی خوبه مشکل گشاهست )
ولی اون دستو هنوز داشتم احساس میکردم یکم که میگذره خوابم میگیره و میخوابم
وقتی بیدار میشم حالم خیلی خوب بود ولی باز از داخل یکم پریشون بودم و خدا رو شکر اون دست رو دیگه احساس نمیکردم.... ولی کلی از قسمت های بدم کبودی های ریز بود قسمت هایی از بدنم که حتی یه ذره هم امکان نداره بخواد کبود بشه و...خب روز قبلش رو بدنم اصلا جای کبودی نبود
خب این از اتفاقی بود که برام رخ داد ولی باز وقتی ناراحت میشم دوباره اون حس بغل شدن احساس میکنم چه ایستاده باشم چه بخوام جایی نشسته باشم و این چند وقته انگار تبدیل به دوتا شدن انگار دوتا ادم منو هم زمان بغل میکنن.....وخب امیدوارم با این وضع مشکلی برام پش نیاد
و اگه درباره موجودات ماورایی میدونین حتمی تو کامنتا بگین چون واقعا سردرگمم و نمی دونم باید چیکار کنم ولی باز رفیقم گفت به احتمال زیاد همزادمه ولی باز من مطمئن نیستم بخاطر همین حتمی نظری درباره این اتفاق دارین یا چیزی میدونین به من تو کامنتا بگین...
و این نکته رو بگم که اصلا نگین که برم به خانوادم بگم چون اونا به این چیزا باور ندارن و بهم میگن دیوانه شدمو این حرف ها....
"من سابقه این اتفاقا عجیب رو دارم "
- ۱.۳k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط