{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیا و ...

بیا و ...
بر لنگه ی کهنه ترِ این درِ منتظر
به دروغ بنویس
آمدم نبودی ...
دیدگاه ها (۱)

تمام خنده هایم را نذر کرده امتا تو همان باشی که صبح یکی از ر...

. . . ناگهان بین من و تو آن قدر فاصله افتاد که نامش را می تو...

تو بهانه ی منی!به دستِهــیچکسنمیدهَمَت...! ⚜

آزمـودم دل خـود را به هــــــــــزاران شیـوه هیچ چیزش به جز...

لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنندولی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط