《عشق خونین 》
پارت ۳۴
چی سوی جانگ رفته ... کی رو با خودت بردی به عنوان بزرگترت
سوی جانگ... ایی جیا کارو خراب کردی ...
سوی جانگ: راستش من ...
یونگی : من باهاش رفتم
ات نگاهش رو به یونگی دوخت و دوباه به سوی جانگ نگاه کرد کنی دلخور شد حتما اون را به عنوان خانوادش نمیبینه که بهش نگفته و یه قربیه رو با خودش برده نفس کلافه ای بیرون داد
ات : واقعا اینقدر برات سخت بود بودنم اونجا سوی جانگ که یه غریبه رو با خودت بردی یعنی از وجودم خجالت میکشی
جیا : نه خانم
ات : شما ساکت
ات از رو صندلی بلند شد و لباس بلندش را با دست هایش بالا کرد تا راحت تر راه بره
سوی جانگ مچ دست اونی را گرفت
سوی جانگ: ببخشید خیلی خیلی معذرت میخواهم
ات بدون ایکه حرفی بزنه دست سوی جانگ را کنار زد و راهی اتاقش شد سوی جانگ با ناراحتی نشست
جین : برات متاسفم جانگ واقعا که
جین از رو مبل بلند شد و سمته در سالن رفت ... یونگی هم بدون هیچ حرفی سمتت در رفت و جیمین با عصبانیت ایستاد با داد گفت
جیمین: بازم تو ناراحتش کردی امروز سویون الان تو
جیا : اوف بخاطر من میونت با اونی خراب شد
سوی جانگ: تو تقصیری نداری همش تقصیره منه باید بهش میگفتم
جیمین : پشیمونی تو چه فایده داره الان که اشکش رو درآوردی اون رو کوچیک کردی
سوی جانگ: حق با تو هستش جیمین
سویون : منم امروز ناراحتش کردم ... بهش گفتم بینه من و سوی جانگ فرقی میزاره
جیا : اییی عزیزم
سمته سویون رفت و بغلش کرد
جیمین : برایه شما متاسفم
جیمین با عجله سمته اتاق ات رفت
جیمین .. برم بهش سر بزنم یا بزارم تو حاله خودش باشه کاش فقد یه کوچولو بهش سر بزنم ... نباید یادم بره در بزنم
تقی به در زد و هیچ صدایی نشنید بازم تقی به در زد ولی بازم صدایی نشنید نگران تر شد ... و آروم گفت
جیمین : ات ... بیدارییی ...
ترسید بلایی سرش بیاد پس در رو آروم باز کرد و وارد اتاق شد سمته تخت رفت و با نبود ات مواجه شد صدا باز شدن در به گوش جیمین خورد و نگاهش رو به در حمام دوخت
ات با حوله دورش از حمام که تا ر*ون های پاش بود بیرون اومد و با دیدن جیمین خشک اش زد جیمین هم شوکه بهش نگاه میکرد ات هواسش را جم کرد و زود وارد حمام شد و جیمین با حالت خجالتی گفت
جیمین : اممم ببخشید ات من فقد میخواستم ببینم حالت خوبه یا نه من میرم شب خوش
جیمین زود سمته اتاق خودش رفت و در هم بست رو تخت نشست
جیمین..... چرا ایقدر صورتم قرمز شده چرا گرمم شده چرا نمیتونیم نفس بکشم چرا .. آخه اوففف
سرش رو زیره بالشت برد و با داد گفت
جیمین : من چم شده
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.