{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عزیز جانم...

عزیز جانم...
مگر میشود رؤیای زندگی با تو را به دست فراموشی بسپارم؟
رؤیایی که در تمام لحظات نبودنت،گرمابخش لحظات زندگی یخ زده ام است...
رؤیای زندگیمان در زیر سقف یک خانه ی کوچک،خانه ای با پنجره های آبی که روبه روی پنجره ها پُر از گلدان باشد...
خانه ای با یک آشپرخانه کوچک و یک میز گِرد چوبی دو نفره...
و هر روز عصر،روی صندلی هایمان بنشینیم،من برایت چایی بریزم و تو برایم از آن غزل های زیبایت بخوانی...
اصلا مگر ما جز دو فنجان چای و یک میز گرد چوبی و دستان هم،از این زندگی چه میخواهیم؟
دیدگاه ها (۳)

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 1صدای باران آرامی از پشت پنجره‌ی کوچ...

فصل دومپارت پنجم | اولین قرار واقعیخورشید کم‌کم بالاتر آمده ...

𝖕𝖆𝖗𝖙1ساعت پنج و نیم صبح بود که لیسا چشم باز کرد.اتاقش کوچک ب...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

دلم روشنایی می خواهد. گرمی و دلگرمی. دلم می خواهد تمام این چ...

من از این دنیا یک خانه می‌خواهم با یک پنجره‌ی چوبی که رو به ...

من‌از این دنیا.........من از این دنیا یک خانه می‌خواهم با یک...

اجرای پیانو آهنگ نوستالژی دختر کوچک دریا ونجلیس

گِرد است پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد.او دستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط