{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 1

با شنیدن صدای مدیر پرورشگاه از رو تخت بلند شد.
از اتاق خارج شدن و به سمت ته راه رو حرکت کرد.
رو به روی در وایساد و تقه ای به در زد.
با شنیدن صدای خانم لی در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شد.
خانم لی با صدای گرم و مهربونش گفت:دخترم در رو ببند بیا بشین
دختر بدون اینکه سرش رو بالا بیاره در رو بست.
سرش رو که بالا آورد با مردی که روی صندلی نشسته بود رو به رو شد.
دوباره سرش رو پایین انداخت و روی صندلی رو به روی آن مرد نشست.
خانم لی با مهربونی گفت:دخترم این مردی که جلوت نشسته پدر جدیدته
دخترک با تعجب به خانم لی نگاه کرد.
خانم لی دوباره ادامه داد:دخترم برو وسایلت رو جمع کن
دخترک با بغض سری تکون داد و گفت:چشم
از اتاق خارج شد و وارد اتاق خودش شد.
وسایلش رو جمع و با دوستاش خدافطی کرد.
از در پرورشگاه که بیرون اومد یه مرد با کت و شلوار مشکی به سمتش اومد.
تعضیم کوتاهی کرد و گفت:سلام خانم وسایلتون رو بدید به من
دخترک با تعجب وسایل رو به مرد رو به رو داد.
دخترک برای بار آخر به جایی که یک عمری توش زندگی می‌کرد نگاه کرد.
سخت بود گذشتن از این پرورشگاه..شاید توش راحت نبود هر روز تحقیر می‌شد ولی باز یک زمانی توش زندگی می‌کرد..با خودش میگفت چه خوب از شر اینجا خلاص شدم میرم یه جای خوب ولی باز نمیتونست دلش برای دوستاش تنگ می‌شد.
مرد سیاه پوش سرفه ای کرد و گفت:خانم بریم؟
دخترک سری تکون داد و دنبال مرد راه افتاد.
سوار ون مشکی رنگ شدن و ماشین به حرکت در اومد.
پسرک پاهاشو رو هم انداخت و گفت:خوب نمیخوای خودتو معرفی کنی؟
دخترک که تا الان سرش پایین بود..به پسرک نگاه کرد.
مرد رو به روش مه بهش میخورد ۲۸ یا ۲۹ ساله باشه چهره زیبایی داشت.
موهاش بلند و خرماییش،بینی متوسط و خوش فرم،چشم های مشکی و لب نسبتا قلوه ای داشت که دختر را جذب خودش کرده بود.
دخترک سری تکون داد و گفت:امم..خوب..لی هلما هستم و 20 سالمه
پسرک سری تکون داد و گفت:منم کیم سوکجین هستم جین صدام کن و 30 سالمه
هلما آروم سری تکون داد و سرش رو پایین انداخت.
جین نگاه کلی دیگه ای به هلما کرد و گفت:دختر خجالتی به نظر میای درسته؟
هلما به جین نگاه کرد و گفت:درسته..
جین سری تکون داد و گفت:رسیدیم پیاده شو
با وایسادن ماشین دختر و جین از ماشین پیاده شدن.
دختر با تعجب به خونه..یا بهتر بگم عمارت جلوش خیره شدن بود.
یه عمارت بزرگ که بالای هزار متر متراژ و به رنگ سفید و طلایی بود.
سرش رو تکون داد و دنبال پسرک راه افتاد.
به محض رسیدن به داخل جین با صدای بلندی گفت:همه جمع شن
به ده دقیقه نرسید کل خدمتکاران جمع شدن.
جین سرفه ای کرد تا صداش رو فرم بیاد و دوباره با صدای بلندی گفت:لی هلما از این تاریخ به بعد دختر خونست..ببینم باهاش بد رفتاری شده باهاش یا بشنوم من میدونم شما
همه بعد از گفتن چشم و تعضیم رفتن.
جین به دختر نگاه کرد و گفت:دنبالم بیا تا اتاقت رو نشون بدم
هلما سری تکون داد و دنبال پسر راه افتاد.
جین در اتاقی را باز کرد و وارد شد.
هلما پشت سرش وارد اتاق شد.
اتاقی بزرگ به زنگ سفید،صورتی…
یک تخت دو نفره سلطنتی که دو طرفش پا تختی قرار داشت و روی هر دو پا تختی یک اباژور قرار داشت.
یک میر آرایش بزرگ که در کنارش یک شلف شیشه ای قرار داشت.
یک اینه بزرگ دایره ای شکل که زیرش نور مخفی صوتی کار شده بود روی دیوار وصل بود.
جین به سمت هلما برگشت و گفت:این اتاق توعه..و دیزاینش به سلیقه خودمه اگه دوست نداری میتونم بگم بیان کمکت تا خودت دیزاین کنی
هلما همانطور که چشماش برق میزد گفت:نه نه این عالیه مرسی
جیمین لبخندی زد و گفت:خواهش می‌کنم من دیگه میرم تو هم یکم استراحت کن بعد بیا پایین قانون های اینجا رو بهت بگم
دخترک سری تکون داد.
جین هم دیگه اونجا نموند و از اتاق خارج شد.
دختر خودشو رو تخت پرت کرد.
با خودش گفت:اول یکم بخوابم بعد میرم حموم بعد هم میرم پایین تا اپا قانون ها رو بگه
زیر پتو خزید و چشم هاش رو بست.
به ثانیه نکشید که چشماش گرم شد و خوابش برد.
از حق نگذریم هلما دختر خوبی بود.
دختری با ضریب هوشی ۱۵۶ و عاقل…
هلما دختر مهربونی بود..ولی مواظب بود تا کسی از مهربونیش سواستفاده نکنه.
***
با اینکه شرط ها رپ نرسوندین🥲🥹
شرط پارت بعد:
لایک:۵ تا
کامنت:۳ تا
دیدگاه ها (۰)

Part 2

معرفی فیکشن🖤✨

🫂✨🤍

ادامه پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط