روباه و زاغ ابادانی: زاغکی بر درخت نخل نشسته بود
روباه و زاغ ابادانی: زاغکی بر درخت نخل نشسته بود وفلافل میخورد! روبهی آمد و گفت؛ ها ولک.! چه بالی چه دمی..چه عینک ریبونی...دمت گرم یه دهن برامون میخونی؟ زاغه فلافل رو گذاشت زیر بغلش و گفت؛ برو بچه مو بچه احمد آبادوم..درضمن مو کلاغ نیستمو عقابوم..
- ۳۸۶
- ۲۳ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط