رمان مرگ را خواهانم،پارت۲
رمان مرگ را خواهانم،پارت۲
از زبان نویسنده*
دازای:خب ببین آتسوشی،قراره با رامپو سان بری و چویا رو اذیت کنی،رامپو به چویا زنگ میزنه و بهش میگه باهاش کار داره و یه آدرس میفرسته تا چویا بیاد اونجا...،ولی قرار نیست رامپو بره سر قرار،اونی که میره تویی و یهو من اون لحظه ظاهر میشم تا چویا رو بترسونم،نقشه ی هوشمندانه ایه مگه نه؟
آتسوشی:عا،دازای سان من نگرانم چویا ناراحت بشه...
دازای:نگران نباش،همه چیز طبق نقشه پیش میره
آتسوشی:رامپو سان خبر داره؟
دازای:آره دیروز بهش توضیح دادم
آتسوشی:خیلی خب...
دازای:بیا بریم آژانس کارآگاهی تا با رامپو مشورت کنیم
آتسوشی:اوکی
ساعت⁴:²⁰ دازای و آتسوشی به آژانس رفتند
دازای:هوییی آتسوشی،من یه راه جدید واسه خودکشی ابداع کردم،نظرت چیه هر وقت موری سان اومد باهم در موردش صحبت کنیم؟
آتسوشی:دازایییی، کنیکیدا سان اجازه نمیده
دازای:سلاااام رامپو سان!،وقته اجرا کردن نقشه است
رامپو:بزار یه کار مهم تر دارم
رامپو به خوراکی هاش سر میزنه و درش رو دوباره قفل میکنه*
آتسوشی:خب شروع کنیم دیگه؟
دازای:آره،رامپو هر چه سریع تر زنگ بزن
رامپو گوشی رو گرفت و به چویا زنگ زد*
چویا:بفرمایید؟،کاری دادید؟
رامپو:ظهرت بخیر،بله کار داشتم،میتونی به آدرسی که برات میفرستم بیای
چویا:کی؟چه ساعتی؟و چه کاری داری رامپو؟
رامپو:امروز،ساعت⁵:⁴⁵ دقیقه،و یه کار مهمه
چویا:باشه...
رامپو:پس خداحافظ چویا سان
چویا:بدرود
دازای:خب آتسوشی...،عجله کن سریع تر آماده شو
آتسوشی:چشم
آتسوشی و دازای با هم به آدرسی که رامپو گفت رفتند،ولی دازای مخفی شد*
چویا:آتسوشی تو هم که اومدی؟
آتسوشی:رامپو سان مشکلی براش پیش اومد،نتونست بیاد
چویا:باشه،کار مهمت چی بوده*
ناگهان دازای،محکم چشم های چویا رو میگیره تا نتونه جایی رو ببینه*
چویا:اینجا چه خبرههه؟
پایان پارت۲،منتظر پارت بعدی باشید
از زبان نویسنده*
دازای:خب ببین آتسوشی،قراره با رامپو سان بری و چویا رو اذیت کنی،رامپو به چویا زنگ میزنه و بهش میگه باهاش کار داره و یه آدرس میفرسته تا چویا بیاد اونجا...،ولی قرار نیست رامپو بره سر قرار،اونی که میره تویی و یهو من اون لحظه ظاهر میشم تا چویا رو بترسونم،نقشه ی هوشمندانه ایه مگه نه؟
آتسوشی:عا،دازای سان من نگرانم چویا ناراحت بشه...
دازای:نگران نباش،همه چیز طبق نقشه پیش میره
آتسوشی:رامپو سان خبر داره؟
دازای:آره دیروز بهش توضیح دادم
آتسوشی:خیلی خب...
دازای:بیا بریم آژانس کارآگاهی تا با رامپو مشورت کنیم
آتسوشی:اوکی
ساعت⁴:²⁰ دازای و آتسوشی به آژانس رفتند
دازای:هوییی آتسوشی،من یه راه جدید واسه خودکشی ابداع کردم،نظرت چیه هر وقت موری سان اومد باهم در موردش صحبت کنیم؟
آتسوشی:دازایییی، کنیکیدا سان اجازه نمیده
دازای:سلاااام رامپو سان!،وقته اجرا کردن نقشه است
رامپو:بزار یه کار مهم تر دارم
رامپو به خوراکی هاش سر میزنه و درش رو دوباره قفل میکنه*
آتسوشی:خب شروع کنیم دیگه؟
دازای:آره،رامپو هر چه سریع تر زنگ بزن
رامپو گوشی رو گرفت و به چویا زنگ زد*
چویا:بفرمایید؟،کاری دادید؟
رامپو:ظهرت بخیر،بله کار داشتم،میتونی به آدرسی که برات میفرستم بیای
چویا:کی؟چه ساعتی؟و چه کاری داری رامپو؟
رامپو:امروز،ساعت⁵:⁴⁵ دقیقه،و یه کار مهمه
چویا:باشه...
رامپو:پس خداحافظ چویا سان
چویا:بدرود
دازای:خب آتسوشی...،عجله کن سریع تر آماده شو
آتسوشی:چشم
آتسوشی و دازای با هم به آدرسی که رامپو گفت رفتند،ولی دازای مخفی شد*
چویا:آتسوشی تو هم که اومدی؟
آتسوشی:رامپو سان مشکلی براش پیش اومد،نتونست بیاد
چویا:باشه،کار مهمت چی بوده*
ناگهان دازای،محکم چشم های چویا رو میگیره تا نتونه جایی رو ببینه*
چویا:اینجا چه خبرههه؟
پایان پارت۲،منتظر پارت بعدی باشید
- ۱۸۳
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط