{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#یادش بخیر!

#یادش بخیر!

هر جمعه خونه "مادربزرگ" جمع میشدیم
ریز تا درشت، کوچک تا بزرگ
از همهمه‌ی زیاد، صدا به صدا نمی‌رسید
آنقَدَر می‌گفتیم و می‌خندیدیم که اصلاً متوجهِ گذر زمان نمیشدیم...

بوی غذای مادر بزرگ را تا چند خیابان آنطرف تر میشد حس کرد
روزهای هفته را روی دورِ تند میزدیم تا برسیم به جمعه
جمعه های بچگی مان را با هیچ روزی عوض نمی‌کردیم

گذشت و گذشت
"مادربزرگ" از میانمان رفت...
دورتر و دورتر شدیم
شاید دیگر در ماه و یا حتی در سال یکبار دورِ هم جمع شویم!
آن هم قبلش طی می‌کنیم که اینترنت داشته باشد

دیگر از صدای همهمه خبری نیست
همه‌ی سرها داخل گوشی شان هست و جُک ها و اخبارِ روز را نقل قول می‌کنند
غذا را از بیرون می آورند و به لطفِ غذا کنارِ هم می‌نشینیم

کاش مادربزرگ هنوز بود❗ ️
کاش جمعه هایمان را هنوز با مادربزرگ می‌ساختیم😔 ❤ ️
دیدگاه ها (۱۲)

موسیقی

ساعتی بعد ‌‌......صدای زنگ اومد جونگ می انقدر سریع بلند شد ک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p86هوا کاملاً تاریک شده بود.ابرهای خاکست...

داستان عاشقانه جدید

پارت ۳۲‌بعد از اینکه خبرِ پیوستنِ حسنا به بلک‌پینگ مثل بمب د...

رمان انتقام ازدواج کامل

🦢 پارت اول | بازگشتفرودگاه سئول ــ ساعت ۹ شبدرهای شیشه‌ای فر...

......//برده ی زیبا//......

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_65با دستم هلی به کتابخونه دا...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط