{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاهت رو به آنه قد مقابلت دوختانعاس تصورتون تو آ

نگاهت رو به آيينه قدىِ مقابلت دوختى.انعكاسِ تصويرتون تو آيينه،چيزى بود كه جفتتون بهش خيره شده بوديد.
اين ازدواج،بخاطر اقدامِ دو شركتِ خانوادگيتون بود و هيچ حسى بينتون وجود نداشت.
هركودومتون تو اتاقِ خودتون ميخوابيديد و فقط صبحانه و شام رو باهم ميخورديد.
ناهار رو هركودوم بيرون از خونه و سر كار ميخورديد و براىِ خواب تنها برميگشتيد به اون خونه.
رابطه بدى باهم نداشتيد،يك مكالمه عادى و روزمره!
"ما..حسى بهم نداريم!"
مردِ پشتِ سرت،قفلِ بينِ دستهاش دورِ كمرت رو محكمتر از قبل كرد و از تو آيينه،بهت نگاه كرد:
"و؟"
دستهات،روىِ دستهاش كه دورِ شكمت حلقه شده بود نشست و نگاهت رو به حلقه بينِ انگشتش دادى:
"با اين وجود درخواستت..عجيب نيست؟"
دیدگاه ها (۰)

مرد نرم خنديد،انگشتهاش رو؛بينِ انگشتهات قفل كرد و بينيش رو آ...

درحالى كه بخاطرِ جر و بحثتون،نفس نفس ميزدى وارد عمارت شدى.ان...

همسرت هميشه مشكل خواب داشت.ديشب تصادفا تو اتاقش خوابت برد.ان...

پسرِ بزرگتر،پلكهاش رو باز و نگاهِ روشنش رو بهت دوخت.تك سرفه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط