نگاهت رو به آنه قد مقابلت دوختانعاس تصورتون تو آ
نگاهت رو به آيينه قدىِ مقابلت دوختى.انعكاسِ تصويرتون تو آيينه،چيزى بود كه جفتتون بهش خيره شده بوديد.
اين ازدواج،بخاطر اقدامِ دو شركتِ خانوادگيتون بود و هيچ حسى بينتون وجود نداشت.
هركودومتون تو اتاقِ خودتون ميخوابيديد و فقط صبحانه و شام رو باهم ميخورديد.
ناهار رو هركودوم بيرون از خونه و سر كار ميخورديد و براىِ خواب تنها برميگشتيد به اون خونه.
رابطه بدى باهم نداشتيد،يك مكالمه عادى و روزمره!
"ما..حسى بهم نداريم!"
مردِ پشتِ سرت،قفلِ بينِ دستهاش دورِ كمرت رو محكمتر از قبل كرد و از تو آيينه،بهت نگاه كرد:
"و؟"
دستهات،روىِ دستهاش كه دورِ شكمت حلقه شده بود نشست و نگاهت رو به حلقه بينِ انگشتش دادى:
"با اين وجود درخواستت..عجيب نيست؟"
اين ازدواج،بخاطر اقدامِ دو شركتِ خانوادگيتون بود و هيچ حسى بينتون وجود نداشت.
هركودومتون تو اتاقِ خودتون ميخوابيديد و فقط صبحانه و شام رو باهم ميخورديد.
ناهار رو هركودوم بيرون از خونه و سر كار ميخورديد و براىِ خواب تنها برميگشتيد به اون خونه.
رابطه بدى باهم نداشتيد،يك مكالمه عادى و روزمره!
"ما..حسى بهم نداريم!"
مردِ پشتِ سرت،قفلِ بينِ دستهاش دورِ كمرت رو محكمتر از قبل كرد و از تو آيينه،بهت نگاه كرد:
"و؟"
دستهات،روىِ دستهاش كه دورِ شكمت حلقه شده بود نشست و نگاهت رو به حلقه بينِ انگشتش دادى:
"با اين وجود درخواستت..عجيب نيست؟"
- ۳.۶k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط