حکایت
حکایت
می گویند روزی مردی بازرگان خری را به زور می کشید، تا به دانایی رسید..
°دانا پرسید:
چه بر دوش خَر داری که سنگین است و راه نمی رود؟
°مرد بازرگان پاسخ داد:
یک طرف گندم و طرف دیگر ماسه!
°دانا پرسید:
به جایی که می روی ماسه کمیاب است؟
°بازرگان پاسخ داد:
خیر، به منظور حفظ تعادل طرف دیگر ماسه ریختم!!
دانا ماسه را خالی کرد و گندم را به دو قسمت تقسیم نمود و به بازرگان گفت حال خود نیز سوار شو و برو به سلامت
بازرگان وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و از دانا پرسید با این همه دانش چقدر ثروت داری؟
°دانا گفت هیچ!!!
بازرگان شرایط را به شکل اول باز گرداند و گفت من با نادانی خیلی بیشتر از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع کرد به کشیدن خَر و رفت...
«این واقعیت جامعه ماست...!»
می گویند روزی مردی بازرگان خری را به زور می کشید، تا به دانایی رسید..
°دانا پرسید:
چه بر دوش خَر داری که سنگین است و راه نمی رود؟
°مرد بازرگان پاسخ داد:
یک طرف گندم و طرف دیگر ماسه!
°دانا پرسید:
به جایی که می روی ماسه کمیاب است؟
°بازرگان پاسخ داد:
خیر، به منظور حفظ تعادل طرف دیگر ماسه ریختم!!
دانا ماسه را خالی کرد و گندم را به دو قسمت تقسیم نمود و به بازرگان گفت حال خود نیز سوار شو و برو به سلامت
بازرگان وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و از دانا پرسید با این همه دانش چقدر ثروت داری؟
°دانا گفت هیچ!!!
بازرگان شرایط را به شکل اول باز گرداند و گفت من با نادانی خیلی بیشتر از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع کرد به کشیدن خَر و رفت...
«این واقعیت جامعه ماست...!»
- ۲.۴k
- ۲۵ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط