{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل 1

فصل 1
پارت 8
وقتی میرم مدرسع نازی بی خیال میگه خوب کتک خوردی چون رفیقم بود و دوسش داشتم و ساده و احساسی بودم بازم چیزی نمیگم و باهاش میگردم امتحان نوبت اول دی ماه بود
با گوشی من ک دست نازی بود زنگ میزنه دوس پسراش با گوشیم با امیر حرف میزنه
حس خوبی نسبت به امیر نداشتم وقتی داشتیم برمیگشتیم از خونه گوشی میده به من منم میگم ک با هیچ پسری رل نبودم از پسرای لاشی متنفرم مثل تو اونم میگه حتما ذوق داری با من حرف میزنی میگم ن اصلا و یکم دعوامون میشه
#ویسگون
#رمان
#داستان
#داستان_آتنا
#me
#my
#عاشقانه
#غمگین
دیدگاه ها (۰)

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ¹ویو ا/تخدایا لطفا دیگه ت...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۸ *سانیار*تا دیدم داره به لپ های ...

مــــتــنــفــرم... از همــ ـه مــتــنــفــرم... ...

#سناریو #بی_تی_اس "وقتی داری برای اولین بار چت با قریبه رو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط