{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ³

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ³
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی چانߺمیߺن
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊ‌ܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢

یک روز صبح ، سونگمین فهمید باید برگرده.

ولی هیچ‌کدومشون دلشون نمی‌خواست این اتفاق بیفته.

بنگچان تا لبه‌ی جنگل همراهش اومد.
سونگمین چند بار خواست چیزی بگه، ولی هر بار پشیمون شد.

ولی بالاخره ایستاد و برگشت.

سونگمین::«من… می‌خوام یه چیزی بگم.»

بنگچان چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد.

سونگمین نفس عمیقی کشید.
ـ «اولش ازت بدم می‌اومد.»

بنگچان ابرو بالا انداخت، اما لبخندش خیلی محو بود.

سونگمین ادامه داد:
ـ «ترسیده بودم. خیلی. فکر می‌کردم تو فقط یه موجود خطرناک و عجیب و بدی هستی که ازش باید فرار کنم.»

بنگچان با صدای آروم گفت:
ـ «و الان؟»

سونگمین لبش رو گزید.
بعد خیلی صاف گفت:
ـ «الان فکر می‌کنم که… من اشتباه می‌کردم.»

بنگچان نفسش رو آهسته بیرون داد.
ـ «سونگمین…»

سونگمین سریع‌تر ادامه داد، انگار می‌ترسید اگه مکث کنه دیگه نتونه بگه:
ـ «من بهت عادت کردم. بعدش… بهت وابسته شدم. بعدش فهمیدم این فقط عادت نیست.»

بنگچان با دقت نگاهش می‌کرد.
انگار نمی‌خواست حتی یه کلمه از دستش بره.

سونگمین صداش پایین اومد.
ـ «من دوستت دارم. خیلی. و این خیلی عجیب و ترسناکه، چون تو یه خون‌آشامی و من… من فقط یه آدمم.»

سکوت افتاد.

سونگمین فکر کرد شاید اشتباه کرده.
شاید نباید می‌گفت.
شاید همه‌چی رو خراب کرده.

ولی بعد بنگچان یه قدم جلو اومد.

بنگچان::«فکر می‌کنی من کمتر از تو ترسیده بودم؟»

سونگمین چشم‌هاش گرد شد.

بنگچان با صدای پایین و صادق گفت:
ـ «از همون روزی که دیدمت، فهمیدم باید ازت دور بمونم. چون تو انسانی، و من نباید… نباید بهت نزدیک می‌شدم.»

سونگمین چیزی نگفت.

بنگچان ادامه داد:
ـ «ولی هر بار که می‌رفتی، دلم می‌خواست برگردی. هر بار که می‌ترسیدی، دلم می‌خواست آرومت کنم. و هر بار که می‌خندیدی… من بیشتر از چیزی که باید، خوشحال می‌شدم.»

سونگمین نفسش لرزید.

بنگچان چند ثانیه مکث کرد، بعد خیلی آهسته گفت:
ـ «منم دوستت دارم.»

سونگمین انگار برای یک لحظه هیچ‌چیز نشنید.

بعد فقط یه قدم جلو رفت.

و بنگچان، با تمام ترس و احتیاطی که توی وجودش بود، دستش رو بالا آورد و خیلی آروم صورت سونگمین رو لمس کرد.

سونگمین چشم‌هاش رو بست.

اون لحظه دیگه نه جنگلی بود، نه ترسی، نه تفاوتی بین انسان و خون‌آشام.
فقط خودشون بودن.

و عشق، بالاخره، گفته شده بود.

#رܩߊ‌ܢߺ߭
#چانߺمیߺن
#ࡅߺ߲نߺࡏަچان
#سونߺࡏަمیߺن
دیدگاه ها (۱)

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ²ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی چانߺمیߺنܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊ‌...

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ¹ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی چانߺمیߺنܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊ‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط