『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰³
با رفتن الوآ به سمت محوطهی بیرونی، فریادها و خطونشان کشیدنهایش لحظهای قطع نمیشد. دستهایش را کشید و با تمام قوا سعی کرد خودش را از چنگ نگهبانها رها کند:
— ولم کنید! دستای کثیفتونو از من بکشید! فکر کردید کی هستید؟ جئون جونگکوک! بشنو چی میگم، اگه پام به اون قصرِ مخروبهت برسه روزگارتو سیاه میکنم!
تهیونگ که چند قدم جلوتر راه میرفت، سرش را چرخاند و با خندهای کشدار گفت:
— پرنسس، حنجرهت حیفه به خدا! حداقل انرژیتو نگه دار برای طول مسیر، توی ارتفاع نفس کم میاریها!
الوآ با چشمان قرمز و پر از اشک خشم، جوری به تهیونگ توهم زد که اگر شمشیر داشت همانجا سینهاش را میشکافت:
— تو یکی دهنتو ببند مسخرهی بیخاصیت! فکر کردی خیلی بامزهای؟
جیمین نگاهی به چهرهی بیحال و در عین حال عصبانی الوآ انداخت. دلش کمی برای شکنندگی این دختر که سعی داشت پشت زبان تندش پنهانش کند سوخت، اما بعد نگاهش به جونگکوک افتاد. پادشاه بلادمور کمی جلوتر با قدمهای سنگین راه میرفت، ولی جیمین خیلی خوب متوجه شد جونگکوک یک لحظه پایش لغزید و دستش را به دیوارهی سنگیِ ورودیِ قصر تکیه داد. رگهای گردنش کمی تیره شده بودند.
جیمین سریع خودش را به جونگکوک رساند و با صدایی ضعیف که فقط خودش بشنود گفت:
— جونگکوک... داری طاقت میاری؟ میخوای روی «سایه» یه جوری جاتو درست کنم که فشار کمتری بهت بیاد؟
جونگکوک دستش را با خشم از روی سنگ برداشت، دندانهایش را روی هم فشرد و زیر لب گفت:
— هیچی نگو جیمین. فقط زودتر سوار شید. نباید کسی چیزی بفهمه.
وقتی به صحن اصلی رسیدند، هیولای عظیمالجثه، «سایه»، با دیدن جونگکوک سرش را پایین آورد و غرش آهستهای کرد. باد حاصل از بال زدن بقیهی اژدهایان، تور و حریر لباس الوآ را به بازی گرفته بود. الوآ با دیدن هیولای سیاه و فلسداری که چشمهای طلاییاش مستقیماً به او زوم شده بود، برای یک ثانیه پایش قفل شد و تمام وجودش لرزید.
جونگکوک بدون معطلی و با وجود دردی که مثل آتش در سینهاش شعله میکشید، روی پشت «سایه» جای گرفت. سپس رو کرد به جیمین و با لحنی سرد گفت:
— بیارینش بالا. پیش من میمونه.
الوآ چشمهایش گرد شد و با صدای جیغ مانندی گفت:
— چی؟! با تو؟! عمراً! من سوار این موجود وحشی با توِ دیوونه نمیشم! بذارید با نگهبانا بیام!
تهیونگ بیدرنگ از پشت سر، زیر بغل الوآ را گرفت و او را کمی بالا کشید:
— وقت ناز کردن نیست پرنسس کوچولو! پادشاه ما زیاد صبور نیست!
الوآ با لگد به ساق پای تهیونگ زد، اما جیمین از اون طرف کمک کرد و قبل از اینکه الوآ بتواند حرکت دیگری بکند، او را روی زینِ عریض اژدها، درست جلوی جونگکوک قرار دادند.
— ولم کنید! آهای بیشعورا!
الوآ هنوز داشت جیغ میزد و بدنش را تکان میداد که جونگکوک با دست راستش، کمرِ ظریف الوآ را محکم گرفت و او را به سمت خودش کشید. فشار دست جونگکوک آنقدر قاطع و محکم بود که الوآ ناخودآگاه از حرکت ایستاد. پشتِ سرش خورده بود به سینهی فراخ و زرهِ سخت جونگکوک.
جونگکوک سرش را نزدیک گوش الوآ برد. گرمای نفسهای داغ و سنگینش به پوستِ حساسِ گردنِ الوآ خورد و باعث شد مو به تن دختر راست شود.
— اگه یه بار دیگه تکون بخوری... از همین ارتفاع پرتت میکنم پایین تا غذای اژدهاهام بشی. فهمیدی؟
الوآ از شدت بغض و ترس، دندانهایش را روی لب پایینش فشرد. حس شکنندگی و نازکنارنجی بودنش ناگهان غلبه کرد و اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد، اما همچنان با لحنی که سعی میکرد نلرزد، حاضرجوابی کرد:
— تو... تو یه هیولایی جئون جونگکوک! حالم ازت بهم میخوره!
با طنین انداختن صدای اوجگیری اژدها، «سایه» بالهای عظیمش را گشود و با سرعت به سمت آسمان به پرواز درآمد. زمین زیر پایشان ناگهان خالی شد. الوآ از ترس ارتفاع، جیغ کوتاهی کشید و ناخودآگاه با هر دو دستش بازوهای جونگکوک را چسبید و چشمانش را محکم بست.
تکانهای شدید اژدها در میان ابرها و هوای سردِ ارتفاعات، حال الوآ را بدتر میکرد. بدنش شکننده بود و فشار استرس باعث شده بود سرش گیج برود. جونگکوک که دستش دور کمر او بود، حس کرد بدنِ الوآ چقدر داغ و در عین حال لرزان است. بوی شیرین و خالصِ خونی که در رگهای این دختر جاری بود، با هر بار نفس کشیدنِ جونگکوک به ریههایش میرفت و مسمومیتش را برای چند لحظه تسکین میداد، اما از طرفی عطشش را هزار برابر میکرد.
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DragonFantasy #RoyalRomance #DarkRomance #AngstRomance #HistoricalFantasy #FantasyRomance #JungkookFF
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰³
با رفتن الوآ به سمت محوطهی بیرونی، فریادها و خطونشان کشیدنهایش لحظهای قطع نمیشد. دستهایش را کشید و با تمام قوا سعی کرد خودش را از چنگ نگهبانها رها کند:
— ولم کنید! دستای کثیفتونو از من بکشید! فکر کردید کی هستید؟ جئون جونگکوک! بشنو چی میگم، اگه پام به اون قصرِ مخروبهت برسه روزگارتو سیاه میکنم!
تهیونگ که چند قدم جلوتر راه میرفت، سرش را چرخاند و با خندهای کشدار گفت:
— پرنسس، حنجرهت حیفه به خدا! حداقل انرژیتو نگه دار برای طول مسیر، توی ارتفاع نفس کم میاریها!
الوآ با چشمان قرمز و پر از اشک خشم، جوری به تهیونگ توهم زد که اگر شمشیر داشت همانجا سینهاش را میشکافت:
— تو یکی دهنتو ببند مسخرهی بیخاصیت! فکر کردی خیلی بامزهای؟
جیمین نگاهی به چهرهی بیحال و در عین حال عصبانی الوآ انداخت. دلش کمی برای شکنندگی این دختر که سعی داشت پشت زبان تندش پنهانش کند سوخت، اما بعد نگاهش به جونگکوک افتاد. پادشاه بلادمور کمی جلوتر با قدمهای سنگین راه میرفت، ولی جیمین خیلی خوب متوجه شد جونگکوک یک لحظه پایش لغزید و دستش را به دیوارهی سنگیِ ورودیِ قصر تکیه داد. رگهای گردنش کمی تیره شده بودند.
جیمین سریع خودش را به جونگکوک رساند و با صدایی ضعیف که فقط خودش بشنود گفت:
— جونگکوک... داری طاقت میاری؟ میخوای روی «سایه» یه جوری جاتو درست کنم که فشار کمتری بهت بیاد؟
جونگکوک دستش را با خشم از روی سنگ برداشت، دندانهایش را روی هم فشرد و زیر لب گفت:
— هیچی نگو جیمین. فقط زودتر سوار شید. نباید کسی چیزی بفهمه.
وقتی به صحن اصلی رسیدند، هیولای عظیمالجثه، «سایه»، با دیدن جونگکوک سرش را پایین آورد و غرش آهستهای کرد. باد حاصل از بال زدن بقیهی اژدهایان، تور و حریر لباس الوآ را به بازی گرفته بود. الوآ با دیدن هیولای سیاه و فلسداری که چشمهای طلاییاش مستقیماً به او زوم شده بود، برای یک ثانیه پایش قفل شد و تمام وجودش لرزید.
جونگکوک بدون معطلی و با وجود دردی که مثل آتش در سینهاش شعله میکشید، روی پشت «سایه» جای گرفت. سپس رو کرد به جیمین و با لحنی سرد گفت:
— بیارینش بالا. پیش من میمونه.
الوآ چشمهایش گرد شد و با صدای جیغ مانندی گفت:
— چی؟! با تو؟! عمراً! من سوار این موجود وحشی با توِ دیوونه نمیشم! بذارید با نگهبانا بیام!
تهیونگ بیدرنگ از پشت سر، زیر بغل الوآ را گرفت و او را کمی بالا کشید:
— وقت ناز کردن نیست پرنسس کوچولو! پادشاه ما زیاد صبور نیست!
الوآ با لگد به ساق پای تهیونگ زد، اما جیمین از اون طرف کمک کرد و قبل از اینکه الوآ بتواند حرکت دیگری بکند، او را روی زینِ عریض اژدها، درست جلوی جونگکوک قرار دادند.
— ولم کنید! آهای بیشعورا!
الوآ هنوز داشت جیغ میزد و بدنش را تکان میداد که جونگکوک با دست راستش، کمرِ ظریف الوآ را محکم گرفت و او را به سمت خودش کشید. فشار دست جونگکوک آنقدر قاطع و محکم بود که الوآ ناخودآگاه از حرکت ایستاد. پشتِ سرش خورده بود به سینهی فراخ و زرهِ سخت جونگکوک.
جونگکوک سرش را نزدیک گوش الوآ برد. گرمای نفسهای داغ و سنگینش به پوستِ حساسِ گردنِ الوآ خورد و باعث شد مو به تن دختر راست شود.
— اگه یه بار دیگه تکون بخوری... از همین ارتفاع پرتت میکنم پایین تا غذای اژدهاهام بشی. فهمیدی؟
الوآ از شدت بغض و ترس، دندانهایش را روی لب پایینش فشرد. حس شکنندگی و نازکنارنجی بودنش ناگهان غلبه کرد و اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد، اما همچنان با لحنی که سعی میکرد نلرزد، حاضرجوابی کرد:
— تو... تو یه هیولایی جئون جونگکوک! حالم ازت بهم میخوره!
با طنین انداختن صدای اوجگیری اژدها، «سایه» بالهای عظیمش را گشود و با سرعت به سمت آسمان به پرواز درآمد. زمین زیر پایشان ناگهان خالی شد. الوآ از ترس ارتفاع، جیغ کوتاهی کشید و ناخودآگاه با هر دو دستش بازوهای جونگکوک را چسبید و چشمانش را محکم بست.
تکانهای شدید اژدها در میان ابرها و هوای سردِ ارتفاعات، حال الوآ را بدتر میکرد. بدنش شکننده بود و فشار استرس باعث شده بود سرش گیج برود. جونگکوک که دستش دور کمر او بود، حس کرد بدنِ الوآ چقدر داغ و در عین حال لرزان است. بوی شیرین و خالصِ خونی که در رگهای این دختر جاری بود، با هر بار نفس کشیدنِ جونگکوک به ریههایش میرفت و مسمومیتش را برای چند لحظه تسکین میداد، اما از طرفی عطشش را هزار برابر میکرد.
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DragonFantasy #RoyalRomance #DarkRomance #AngstRomance #HistoricalFantasy #FantasyRomance #JungkookFF
- ۳.۰k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط