---
---
رویای حقیقی 💟5⃣
پارت ۱
تهران ۲۰۱۱ ❄️🌨
اوایل زمستون
اون همیشه دنبال تغییر بود
دنبال متفاوت بودن
دنبال یه رویا
دنبال دلیلی برای خوشحال بودن واقعی، نه تظاهر کردن
(مامان ا.ت + بابا ا.ت _ خواهر ا.ت ÷ خود ا.ت ا.ت)
ا.ت: پاشو مدرسه دیر میشه
ا.ت: ۵ دقیقه دیگه
+: دیروزم همینو گفتی
ا.ت: ای خداااا
ا.ت: صبح بخیر
_: صبح بخیر (لبخند)
÷: صبح بخیر کوچولو
ا.ت: هی من کوچولو نیستم
÷: باشه کوچولو 😏
ا.ت: میگم من کوچ…
+: ا.ت سریع باش دیر میشه
ا.ت: چشم
---
ا.ت مثل هر روز رفت مدرسه
با دوستاش حرف زد… خندید… ولی ذهنش یه جای دیگه بود…
---
(زمان برگشت به خونه)
_: امروزت چطور بود؟
ا.ت: عالی بود
رسیدن به خونه
ا.ت: سلام
÷ + _: سلام
---
بعد از ناهار
ا.ت رفت سمت لپتاپ
که یه چیز جدید دید…
یه واژه که تا حالا نشنیده بود…
KPOP
برایش خیلی عجیب بود
اولش فقط نگاه کرد
بعد شروع کرد به دیدن ویدیوها
رقصها… صداها… استیجها…
همهچی متفاوت بود
یه حس عجیب توی وجودش شکل گرفت
نه یه حس ساده…
یه حس اینکه: «منم میتونم…»
---
ا.ت اون شب نخوابید
فقط فکر کرد
تصور کرد خودش رو روی اون استیجها…
براش خیلی جالب بود…
---
صبح مدرسه
دوستش: چرا انقدر تو فکری؟
ا.ت: یه چیز جدید پیدا کردم
دوستش: چی؟
ا.ت: یه دنیای جدید
همه خندیدن…
ولی ا.ت جدی بود
ذهنش درگیر یه کلمه شده بود…
KPOP
---
پایان پارت ۱ 💟
---
(این اولین فیک طولانیه منه لطفا حمایتم کنید )
رویای حقیقی 💟5⃣
پارت ۱
تهران ۲۰۱۱ ❄️🌨
اوایل زمستون
اون همیشه دنبال تغییر بود
دنبال متفاوت بودن
دنبال یه رویا
دنبال دلیلی برای خوشحال بودن واقعی، نه تظاهر کردن
(مامان ا.ت + بابا ا.ت _ خواهر ا.ت ÷ خود ا.ت ا.ت)
ا.ت: پاشو مدرسه دیر میشه
ا.ت: ۵ دقیقه دیگه
+: دیروزم همینو گفتی
ا.ت: ای خداااا
ا.ت: صبح بخیر
_: صبح بخیر (لبخند)
÷: صبح بخیر کوچولو
ا.ت: هی من کوچولو نیستم
÷: باشه کوچولو 😏
ا.ت: میگم من کوچ…
+: ا.ت سریع باش دیر میشه
ا.ت: چشم
---
ا.ت مثل هر روز رفت مدرسه
با دوستاش حرف زد… خندید… ولی ذهنش یه جای دیگه بود…
---
(زمان برگشت به خونه)
_: امروزت چطور بود؟
ا.ت: عالی بود
رسیدن به خونه
ا.ت: سلام
÷ + _: سلام
---
بعد از ناهار
ا.ت رفت سمت لپتاپ
که یه چیز جدید دید…
یه واژه که تا حالا نشنیده بود…
KPOP
برایش خیلی عجیب بود
اولش فقط نگاه کرد
بعد شروع کرد به دیدن ویدیوها
رقصها… صداها… استیجها…
همهچی متفاوت بود
یه حس عجیب توی وجودش شکل گرفت
نه یه حس ساده…
یه حس اینکه: «منم میتونم…»
---
ا.ت اون شب نخوابید
فقط فکر کرد
تصور کرد خودش رو روی اون استیجها…
براش خیلی جالب بود…
---
صبح مدرسه
دوستش: چرا انقدر تو فکری؟
ا.ت: یه چیز جدید پیدا کردم
دوستش: چی؟
ا.ت: یه دنیای جدید
همه خندیدن…
ولی ا.ت جدی بود
ذهنش درگیر یه کلمه شده بود…
KPOP
---
پایان پارت ۱ 💟
---
(این اولین فیک طولانیه منه لطفا حمایتم کنید )
- ۸۷
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط