کشتند جنگل را و مرتع آفریدند
کشتند جنگل را و مرتع آفریدند
مارا خریدند و بریدند و چریدند
هموارمان کردند و رویمان دویدند
مثل درختی خشکمان زد تا رسیدند
روزی هزاران بار افتادیم و مردیم
مردیم از بس دردهامان را شمردیم
وقتی به خونخواهیِ جنگل قد علم شد
وقتی که بال و برگ با داسی قلم شد
وقتی تبر در ذهن جنگل محترم شد
هی برگ برگ از دلخوشی هامان که کم شد
شیرینی لبخند را از یاد بردیم
مردیم از بس دردهامان را شمردیم
بغضم شکست و چشم های درد تر شد
باید که اهل درد بود و مردتر شد
هی رنگمان برگشته و هی زردتر شد
بستیم لبها را زمستان سردتر شد
هی تا شدیم و تا شدیم و سر سپردیم
مردیم از بس دردهامان را شمردیم
هی پنبه می کارند تا سر را ببرند
مردی بگو پرواز تا پر را ببرند
از ریشه ات اندیشه، باور را ببرند
تا مثل تو یک راش دیگر را ببرند...
فریاد را در سینه مان کشتیم و مردیم
مردیم از بس دردهامان را شمردیم
حالا تمام افتخار ما شده درد
تکرار و هی تکرار وکار ما شده درد
هی تا شدیم و هی سوار ما شده درد
این روزها شام و نهار ما شده درد
بالا نیاوردیم هر چه غصه خوردیم
مردیم از بس دردهامان را شمردیم
مارا خریدند و بریدند و چریدند
هموارمان کردند و رویمان دویدند
مثل درختی خشکمان زد تا رسیدند
روزی هزاران بار افتادیم و مردیم
مردیم از بس دردهامان را شمردیم
وقتی به خونخواهیِ جنگل قد علم شد
وقتی که بال و برگ با داسی قلم شد
وقتی تبر در ذهن جنگل محترم شد
هی برگ برگ از دلخوشی هامان که کم شد
شیرینی لبخند را از یاد بردیم
مردیم از بس دردهامان را شمردیم
بغضم شکست و چشم های درد تر شد
باید که اهل درد بود و مردتر شد
هی رنگمان برگشته و هی زردتر شد
بستیم لبها را زمستان سردتر شد
هی تا شدیم و تا شدیم و سر سپردیم
مردیم از بس دردهامان را شمردیم
هی پنبه می کارند تا سر را ببرند
مردی بگو پرواز تا پر را ببرند
از ریشه ات اندیشه، باور را ببرند
تا مثل تو یک راش دیگر را ببرند...
فریاد را در سینه مان کشتیم و مردیم
مردیم از بس دردهامان را شمردیم
حالا تمام افتخار ما شده درد
تکرار و هی تکرار وکار ما شده درد
هی تا شدیم و هی سوار ما شده درد
این روزها شام و نهار ما شده درد
بالا نیاوردیم هر چه غصه خوردیم
مردیم از بس دردهامان را شمردیم
- ۶۲۰
- ۱۷ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط