^فیک جونگکوک^(پارت۷)
خورشید پشت ابرها قایم شد و رخشو ازم گرفت.
به جاش ماه از همیشه روشنتر شده بود و نسیم ملایمی از شیشههای مربعی شکل که بهشون میگن "پنجره"به سمت موهام هجوم میاورد.
چندساعتی درگیر اتاق و چیدن وسایل داخل چمدونم بودم.
چندساعتی که مثل بقیه عمرم اندازه یه پلک زدن محو شد.
هنوزم نمیدونم برای چی اینجام...و قراره چه بلایی سرم بیارن...
خیلی بی عرضم که تا الان نفهمیدم.نه؟
بگذریم...
اصلا حوصله ندارم برم بیرون...پس به جاش کتاب میخونم.
از روی میز عینکمو روی بینیم گذاشتم.کتابمو از داخل کشو دراوردم و شروع کردم به فرار کردن از واقعیت.
فرار از زندگیای که توش گیر کردم.
به محض اینکه مقصد سفرمو انتخاب کردم،در اتاقم به صدا دراومد.
"خا...چیز...ا/ت!"
از اینکه حواسش جمع بود و اسممو صدا زد قند توی قلبم اب شد.تنها کسی که توی این عمارت خیلی دوستش دارم جو وونه!اما الان یکم مضطرب بنظر میرسید که اینو از برق چشماش میتونستم بفهمم.
"جانم؟"
"اقای جئون اینجان میخوان شمارو ببینن."
هوف!دوباره چیکارم داره؟
میخواد بهم یاداوری کنه که بدبختش کردم؟
سری تکون دادم،عینکمو از روی بینیم برداشتم و تا اومدم از اتاق خارج شم،جو وون جلومو گرفت.
نگاهی به لباسام انداخت؛زد روی دستش و گفت:
"خاکبسرم اینجوری میخوای بیای؟"
نگاهی به لباسام انداختم.تیشرت و شلوار چه مشکلی داره؟
لبخند ضایعی تحویلش دادم و گفتم:
"مشکلش چیه؟"
حس کردم میخواد سرشو بکوبه تو دیوار.
"دختر!منظورم از اقای جئون،پدر جونگکوکه!"
اوه...
حالا بابای جونگکوک میخواد منو ببینه؟!اخرش از فضولی دق میکنم و میمیرم.
به هرحال لباسام مشکلی نداشت!
نمیفهمم جو وون مشکلش چیهه!
سرمو خاروندم و گفتم:
"خب...درهرصورت بازم لباسام مشکلی ندا-"
حرفمو قطع کرد و جوری که حس کردم کلافه شده گفت:
"تا ده دقیقه دیگه مرتب و تمیز یه لباس مجلسی بپوش یکمم ارایش کن بعد بیا پایین.من رفتم!"
و بعد...بوم!
ناپدید شد.
منظورش چیهه؟چرا باید ارایش کنم اخهه.
یعنی زشتممم؟
هرجور شده سعی کردم اهمیت ندم و همونکاری که میگه رو انجام بدم.
بالاخره اون بیشتر از من همه چیو میدونه.
اما حقیقتا بهم برخورد که گفت ارایش کنم!
تاحالا تو عمرم اینقدر گیج نبودم.
بیشتر از همیشه میخواستم سر از همه چی دربیارم اما نمیشد...
من چجوری تو ده دقیقه اماده شمم؟
اوکی!بهتره وقتو هدر ندم و سریع کارو تموم کنم.
در کمدو باز کردم و یکییکی لباسامو نگاه کردم...
هیچکدومشون چشممو نگرفت و بنظر نمیرسیدن چیزی باشن که مد نظر جو وون باشه.
هرچی سعی میکردم تیکتیک ساعت و استرسمو نادیده بگیرم،نمیشد.
هرثانیه که میگذشت بیشتر قلبم خودشو نشون میداد.
همونطوری که زیر لب غر میزدم،رسیدم به یکی از لباسام که مناسب بنظر میرسید.
دامن بلندی داشت و رنگ مشکیش جذاب ترش میکرد.
هوف!قلبم یکم اروم گرفت.
____________
همه چی اماده بود.
برای بار اخر نگاهی به خودم توی اینه انداختم.
دستمو سمت دستگیره در اتاق بردم.
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم که استرسم کمتر بشه.
اما نمیشد...داشت خفم میکرد.
غرق شده بودم توی اقیانوسی که جزر و مد لحظهای رهاش نمیکرد.
هرطور شده خودمو جمع و جور کردم و از اتاقم زدم بیرون.
____
یکییکی از پلههای سفیدرنگ پایین اومدم،
مثل همیشه هرقدم،تپش قلبو مهمون وجودم میکرد.
لحظهای سرمو بالا گرفتم...
چشمم به یه پیرمرد خورد که ته چهره جونگکوکو داشت و بنظر میرسید باباش باشه،
و خود جونگکوک که مثل اولین دیدارم باهاش، اخم بین ابروهاش نقش بسته بود.
وقتی از پلهها پایین اومدم و نزدیکتر رفتم،
بابای جونگکوک متوجه حضورم شد...لحظهای چشماش برق زدن که از فاصله یک کیلومتری هم مشخص بود.
چه خوابی واسه زندگیم دیده...؟...
زورکی لبخندی تقدیمش کردم و گفتم:"سلام."
وقتی اینو گفتم،جونگکوک تازه فهمید که من وجود دارم...و هنوزم نفس میکشم.
سرشو که برگردوند،نگاهم به چشمای تیلهایش دوخته شد.
منی که همیشه از چشمای ادما همه چیو میفهمیدم،
اولین بار بود چیزی جز تاریکی نمیدیدم...
__________
ادامه دارد...
ببخشید اگه چرت شد😭
به جاش ماه از همیشه روشنتر شده بود و نسیم ملایمی از شیشههای مربعی شکل که بهشون میگن "پنجره"به سمت موهام هجوم میاورد.
چندساعتی درگیر اتاق و چیدن وسایل داخل چمدونم بودم.
چندساعتی که مثل بقیه عمرم اندازه یه پلک زدن محو شد.
هنوزم نمیدونم برای چی اینجام...و قراره چه بلایی سرم بیارن...
خیلی بی عرضم که تا الان نفهمیدم.نه؟
بگذریم...
اصلا حوصله ندارم برم بیرون...پس به جاش کتاب میخونم.
از روی میز عینکمو روی بینیم گذاشتم.کتابمو از داخل کشو دراوردم و شروع کردم به فرار کردن از واقعیت.
فرار از زندگیای که توش گیر کردم.
به محض اینکه مقصد سفرمو انتخاب کردم،در اتاقم به صدا دراومد.
"خا...چیز...ا/ت!"
از اینکه حواسش جمع بود و اسممو صدا زد قند توی قلبم اب شد.تنها کسی که توی این عمارت خیلی دوستش دارم جو وونه!اما الان یکم مضطرب بنظر میرسید که اینو از برق چشماش میتونستم بفهمم.
"جانم؟"
"اقای جئون اینجان میخوان شمارو ببینن."
هوف!دوباره چیکارم داره؟
میخواد بهم یاداوری کنه که بدبختش کردم؟
سری تکون دادم،عینکمو از روی بینیم برداشتم و تا اومدم از اتاق خارج شم،جو وون جلومو گرفت.
نگاهی به لباسام انداخت؛زد روی دستش و گفت:
"خاکبسرم اینجوری میخوای بیای؟"
نگاهی به لباسام انداختم.تیشرت و شلوار چه مشکلی داره؟
لبخند ضایعی تحویلش دادم و گفتم:
"مشکلش چیه؟"
حس کردم میخواد سرشو بکوبه تو دیوار.
"دختر!منظورم از اقای جئون،پدر جونگکوکه!"
اوه...
حالا بابای جونگکوک میخواد منو ببینه؟!اخرش از فضولی دق میکنم و میمیرم.
به هرحال لباسام مشکلی نداشت!
نمیفهمم جو وون مشکلش چیهه!
سرمو خاروندم و گفتم:
"خب...درهرصورت بازم لباسام مشکلی ندا-"
حرفمو قطع کرد و جوری که حس کردم کلافه شده گفت:
"تا ده دقیقه دیگه مرتب و تمیز یه لباس مجلسی بپوش یکمم ارایش کن بعد بیا پایین.من رفتم!"
و بعد...بوم!
ناپدید شد.
منظورش چیهه؟چرا باید ارایش کنم اخهه.
یعنی زشتممم؟
هرجور شده سعی کردم اهمیت ندم و همونکاری که میگه رو انجام بدم.
بالاخره اون بیشتر از من همه چیو میدونه.
اما حقیقتا بهم برخورد که گفت ارایش کنم!
تاحالا تو عمرم اینقدر گیج نبودم.
بیشتر از همیشه میخواستم سر از همه چی دربیارم اما نمیشد...
من چجوری تو ده دقیقه اماده شمم؟
اوکی!بهتره وقتو هدر ندم و سریع کارو تموم کنم.
در کمدو باز کردم و یکییکی لباسامو نگاه کردم...
هیچکدومشون چشممو نگرفت و بنظر نمیرسیدن چیزی باشن که مد نظر جو وون باشه.
هرچی سعی میکردم تیکتیک ساعت و استرسمو نادیده بگیرم،نمیشد.
هرثانیه که میگذشت بیشتر قلبم خودشو نشون میداد.
همونطوری که زیر لب غر میزدم،رسیدم به یکی از لباسام که مناسب بنظر میرسید.
دامن بلندی داشت و رنگ مشکیش جذاب ترش میکرد.
هوف!قلبم یکم اروم گرفت.
____________
همه چی اماده بود.
برای بار اخر نگاهی به خودم توی اینه انداختم.
دستمو سمت دستگیره در اتاق بردم.
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم که استرسم کمتر بشه.
اما نمیشد...داشت خفم میکرد.
غرق شده بودم توی اقیانوسی که جزر و مد لحظهای رهاش نمیکرد.
هرطور شده خودمو جمع و جور کردم و از اتاقم زدم بیرون.
____
یکییکی از پلههای سفیدرنگ پایین اومدم،
مثل همیشه هرقدم،تپش قلبو مهمون وجودم میکرد.
لحظهای سرمو بالا گرفتم...
چشمم به یه پیرمرد خورد که ته چهره جونگکوکو داشت و بنظر میرسید باباش باشه،
و خود جونگکوک که مثل اولین دیدارم باهاش، اخم بین ابروهاش نقش بسته بود.
وقتی از پلهها پایین اومدم و نزدیکتر رفتم،
بابای جونگکوک متوجه حضورم شد...لحظهای چشماش برق زدن که از فاصله یک کیلومتری هم مشخص بود.
چه خوابی واسه زندگیم دیده...؟...
زورکی لبخندی تقدیمش کردم و گفتم:"سلام."
وقتی اینو گفتم،جونگکوک تازه فهمید که من وجود دارم...و هنوزم نفس میکشم.
سرشو که برگردوند،نگاهم به چشمای تیلهایش دوخته شد.
منی که همیشه از چشمای ادما همه چیو میفهمیدم،
اولین بار بود چیزی جز تاریکی نمیدیدم...
__________
ادامه دارد...
ببخشید اگه چرت شد😭
- ۴۷.۹k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط